#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_373

روزها پشت سر هم مي گذشتند . خاور مونس مادر شده بود . زني خوش صحبت بود و خاطرات شيريني داشت . مي گفت پدرش شاليكار بود . يك خواهر و دو برادر دارد كه در چمخاله و لنگرود زندگي مي كنند . شوهرش مردي زن و بچه دوست بود اما افسوس كه او را خيلي زود از دست داد . هر طور بود با رختشويي و كار در خانه هاي اين و آن دختر و پسرش را به سرانجام رساند . از آنها راضي بود . مادر همچنان به خاور دل بسته بود كه هرگز به چشم كلفت خانه به او نگاه نمي كرد . من هم دوستش داشتم . پدر هم برايش احترام قايل بود . مرتب به او مي گفت مبادا احساس غريبي كند .

من هر روز با شيرين تماس تلفني داشتم و گاهي همديگر را مي ديديم . كم كم بايد براي مراسم عقد و عروسي آماده مي شديم . شيرين تالاري در خيابان پهلوي سراغ داشت . با هم آنجا رفتيم . تالاري شيك و نسبتاً گران بود . قرار شد بعد از تعيين زمان عروسي ، آنجا را رزرو كنيم . پنج شنبه پنجم تير مناسبترين روز بود .

بهمن و نسرين روزهاي تعطيل به خانه ما مي آمدند . اما بيشتر اوقاتشان به دانشكده و مطالعه مي گذشت . شيرين از نسرين خوشش مي آمد . مي گفت خوشبخت ترين زن و شوهري هستند كه سراغ دارد . خدا در و تخته را خوب با هم جور مي كند .

چند وقت بود شيرين با كنايه حرف مي زد . رفتارش نشان مي داد احساس برتري مي كند . من هم به طور طبيعي حق را به او مي دادم . در موقعيت ضعف قرار گرفته بودم . نسرين مرا به باد انتقاد مي گرفت و مي گفت نبايد تا اين حد زن ذليل باشم .

روز بيستم خرداد در اتاق كارم با فريدون مشغول صحبت بوديم . به قول معروف از جيك و پيك من خبر داشت . فقط با او درددل مي كردم . فريدون آن روز كلي با من حرف زد . گفت به خاطر نقطعه ضعفي كه دارم ، در مقابل شيرين احساس حقارت مي كنم . گفتم شيرين رفتارش عوض شده . فريدون كه مرد با تجربه اي بود ، گفت :

- اشتباه مي كني نادر . اينقدر فكر و خيال نكن . شيرين كه بچه نيس . اگه بهت علاقه نداشت كه راضي به ازدواج نمي شد پسر . برا دوست داشتن اون اول بايد خودتو دوست داشته باشي . نه اين كه خود محور باشي ، نه ، برا خودت ارزش قايل شو . يعني چي كه قبلاً زن داشتي . اين طور كه خودت گفتي و من ميدونم ، شيرين از خيلي وقت پيش عاشقت بوده . بايد اونقدر عاقل باشه كه بفهمه مجبور به ازدواج با زن برادرت شدي ...

در همين بين ، تلفن زنگ زد . فريدون گوشي را برداشت . با من كار داشتند . اولين بار بود آن صدا را مي شنيدم اما آشنا به نظر مي رسيد . با لحني غمگين گفت :

- تويي نادر ، سلام .


romangram.com | @romangram_com