#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_372

- خانم ناراحت نباشين . من كه پيش شما هستم . نميذارم دلتنگي كنين .

بيشتر از اين فرصت صحبت نبود . مادر و خاور شام را حاضر كردند . پدر و مادر بهمن با اين كه زندگي شاهانه داشتند و چند تا كلفت و نوكر دم دستشان بود ، به قول ما تهراني ها خاكي بودند . مادر بهمن خيلي خودماني شده بود . مي گفت و مي خنديد . احمد خان هم از شوخي و بذله گويي كم نمي آورد . معلوم بود با پدر خيلي راحت است .

صبح روز بعد مهمان ها آماده بازگشت به شيراز شدند . مادر بهمن سفارش كرد مواظب عروس و داماد باشيم . گفت براي جشني كه اوايل تابستان به خاطر بهمن و نسرين برگزار مي كنند ، منتظرمان هستند . من هم گفتم :

- عروسي من و شيرينم آخر خرداده . از حالا شما رو دعوت مي كنيم .

مادر بهمن گفت :

- ما سرمون درد ميكنه برا جشن و مهموني . چرا شركت نكنيم .

ساعت حدود هشت بود كه تهران را ترك كردند .

بر خلاف تصور مادر كه مي گفت از تنهايي دق مي كند ، شب بعد نسرين و بهمن به خانه ما آمدند . نوش آفرين هم گاهي به او سر مي زد . وجود خاور كه زني كدبانو و مهربان و پر حوصله بود ، از دلتنگي مادر كم مي كرد .


romangram.com | @romangram_com