#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_371

- با شيرين بگو مگو كردي ؟

- نه مادر ، جاي خالي نسرين رو نمي تونم ببينم ...

حرفم تمام نشده بود كه اشك در چشمانش حلقه زد . گفت :

- پس من چي بگم مادر ، از فردا تك و تنها دق مي كنم . لااقل ظهرا يا بعدازظهرا گوشم به زنگ بود كه نسرين از راه برسه .

- خدا كريمه مادر . بالاخره دختر بايد شوهر كنه و پسرم بايد زن بگيره . تازه اول خوش گذروني آقاجون و شماس .

مادر آهي كشيد و گفت :

- ديگه تموم شد . چه خوش گذروني ! كاش هيچ وقت بزرگ نميشدين . توئم فردا پس فردا ميري سر خونه زندگيت .

خاور كه شاهد نگراني مادر بود ، گفت :


romangram.com | @romangram_com