#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_370
ساعت نه مراسم پاتختي تمام شد . مهمان هاي شيرازي همان شب تهران را ترك كردند . فقط احمد خان و مادر بهمن و يكي از خواهرها ماندند كه پدر به اصرار آنها را به خانه خودمان برد . من و شيرين هم ضمن آرزوي خوشبختي ، از بهمن و نسرين خداحافظي كرديم .
آن شب خيلي مضطرب بودم . متأسفانه دوست صميمي نداشتم كه در اين جور مواقع به او پناه ببرم . فقط فريدون بود كه با هم رفت و آمد نمي كرديم . نسرين هم خانه نبود كه با او درد دل كنم . جملاتي كه از نوجواني شنيده بودم ، از ذهنم مي گذشت « از آه مظلوم بترس » ، « اگر دل كسي را بشكني ، هميشه دل شكسته اي » ، « رنجاندن ديگران شيوه مردانگي نيست » و ...
به خود مي گفتم شايد همه اين سردرگمي به خاطر مهين باشد . چرا شيرين مثل سابق نيست . مبادا از روي دلسوزي مي خواهد با من ازدواج كند . نكند گردنگيرش شده ...
با همان حال پريشان به خانه رسيدم . احمد خان و مادر بهمن با پدر و مادر گرم صحبت بودند . خاور مشغول پذيرايي بود . بوي غذا توي ساختمان پيچيده بود . من هم به جمع آنها پيوستم . مادر كه متوجه حال بدم شده بود ، پرسيد :
- چي شده ؟
با بي حوصلگي گفتم :
- هيچي .
به بهانه اي مرا به آشپزخانه كشاند و گفت :
romangram.com | @romangram_com