#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_369

كمي آرام گرفتم . گفتم :

- خب ، ديشب خوش گذشت ؟

خنديد و گفت :

- خيلي . فقط نگران نيما بودم . به قول خودت اونم كم كم بزرگ ميشه و ميفهمه پدرش كسي ديگه بوده .

- همين حالام ميدونه اما عادت كرده منو بابا صدا كنه .

سر راه دسته گلي زيبا خريديم و به خانه نسرين و بهمن رفتيم . با ورود ما ، نوش آفرين گفت :

- به سلامتي عروس و دوماد ديگه كف بزنين .

هلهله و شادي از سر گرفته شد . خواهش كردند برقصيم . من رقص بلد نبودم . البته بيشتر خجالت مي كشيدم . اما شيرين كم رويي را كنار گذاشت ، دستم را گرفت و با من رقصيد . بعد خودش تنهايي چنان رقصي كرد كه همه مات و متحير ماندند . مادر از اين كه عروسش جلوي مردهاي نامحرم مي رقصيد ناراحت بود اما حرفي نزد . نسرين از شيرين تشكر كرد و كنار خودش براي او جا باز كرد . گله كرد چرا دير آمده . شيرين گفت منتظر من بوده .


romangram.com | @romangram_com