#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_374

كمي مكث كردم . گفت :

- من امير حسين هستم . آقاي راد تصادف كرده . بردنش بيمارستان آريا تو خيابون بلوار . خودتو برسون .

شوكه شدم . پرسيدم :

- حالش بده ؟ با چي تصادف كرده ؟

- امروز صبح رفته نون بخره ، ماشين بهش زد . حالام بيهوشه .

از طرز حرف زدنش فهميدم حال آقاي راد وخيم است . گفتم همين حالا راه مي افتم . فريدون كه مرا آن طور نگران ديد ، پرسيد :

- چي شده ؟

جريان را برايش تعريف كردم و بلافاصله خودم را به بيمارستان آريا كه تقريباً نزديك محل كارم بود ، رساندم . شيرين و مادرش ، امير حسين و شايسته و برادر آقاي راد روي نيمكت راهروي بيمارستان نشسته بودند . به اندازه اي ناراحت بودند كه حال و حوصله سلام واحوالپرسي نداشتند . اشك در چشمان شيرين حلقه زده بود . مادرش مرتب سر تكان مي داد . حالتي عصبي داشت . پرسيدم :


romangram.com | @romangram_com