#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_364

جمله اش را ناتمام گذاشت . گفتم :

- ميدونم . همه اينا از شانس بد منه . من نيما رو به خاطر برادرم دوست دارم . فرض كن برادرزاده تو بود ، دوسش نداشتي ؟

- برادرزاده ام منو عمه صدا مي كنه نه مامان .

- ميگي چيكار كنم . بالاخره بزرگ ميشه ميفهمه پدرش نيستم .

- نميدونم چي بگم . مي ترسم اسباب دردسر شه .

- چه دردسري ؟ مادرش اجازه نميده حتي يه شب پيش مادربزرگش بمونه . هفته اي يه بار چند ساعت مياد خونه ما و زود برميگرده .

حدود دو بعد از نيمه شب به شهرك غرب رسيديم . شيرين داشت پياده مي شد كه گفتم :

- ميخوام يه سؤال بكنم . دوست دارم با صداقت جواب بدي كه امشب راحت بخوابم .


romangram.com | @romangram_com