#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_363

- مي ترسم شب ازدواجمون دست از تو بر نداره . خيلي جالبه ، عروس ودوماد يه پسر شش هفت ساله دارن .

جوابي نداشتم . حق با شيرين بود . اين وضعيت خوشايند هيچ دختري نبود . خلاصه شادي شب عروسي نسرين از دماغم در آمد . كلي حرص و جوش خوردم .

نسرين و بهمن عروس و داماد خوشبخت را به خانه بختشان رسانديم . گوسفندي جلوي پاي آنها قرباني كردند . دود اسپند فضا را پركرده بود . مهمان ها شاد باش گويان پدر و مادر و احمد خان و مادر بهمن را همراهي مي كردند تا عروس و داماد را دست به دست دهند . موقع خداحافظي ، مادر يكريز اشك مي ريخت . در آن موقعيت ، تحمل گريه مادر را نداشتم . شيرين صورت نسرين را بوسيد و برايش آرزوي خوشبختي كرد . بهمن و نسرين گفتند عروسي ما همه اين زحمات را جبران خواهند كرد .

قوم و خويش هاي احمد خان خداحافظي كردند و با همان اتوبوس هايي كه آمده بودند ، به هتل محل اقامتشان برگشتند . به احمد خان و همسرش اصرار كرديم شب را منزل ما بگذرانند . عذر آوردند و گفتند نمي توانند مهمان هاي شيرازي را تنها بگذارند . در اين بين ، مهين كه با اتومبيل محمد اقا به بدرقه عروس و داماد آمده بود ، پياده شد . هيچ وقت او را اين طور عصباني نديده بودم . به طرف نيما آمد و گفت :

- عروسي تموم شد ف بريم خونه ديگه .

دست نيما را گرفت و خيلي سرد از من وشيرين خداحافظي كرد . من هم زياد معطل نشدم . شيرين را سوار كردم و رهسپار شهرك غرب شديم . پس از چند دقيقه كه به سكوت گذشت ، گفتم :

- ميدونم كه بهت خوش نگذشت .

- چرا ، اما نيما بدجوري به تو عادت كرده . آخه نميشه كه ...


romangram.com | @romangram_com