#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_362
ميز هنوز پر از غذا بود . محمد آقا كه در اين جور مواقع خيلي دست و پادار و بي رو دربايستي بود ، پرده را كشيد و به چند تا از كاركنان دستور داد باقي مانده غذاها را جداگانه در ظرف هاي بزرگ بريزند . آنها را به حال خودشان گذاشتم و به سالن برگشتم . مهين سراسيمه دنبال نيما مي گشت . هر چه صدايش مي زديم ، جواب نمي داد . به محوطه هتل رفتيم . عده اي هم در طبقات مشغول گشتن شدند . حسابي به دلشوره افتاده بوديم . نگهبان ها گفتند هيچ پسر بچه اي تنها از هتل خارج نشده . مهين به صورتش مي زد . چيزي نمانده بود آن همه شادي و شعف تبديل به ماتم شود . ناگهان صداي يكي از بستگان را شنيديم كه فرياد كشيد « اينجاست ، اينجاست » نيما بغض كرده كنج اتاقي كه كسي در آن رفت و آمد نمي كرد ، نشسته بود . از شدت عصبانيت نزديك بود به صورتش سيلي بزنم . خودم را كنترل كردم و پرسيدم :
- چرا اينجا نشستي ؟
مهين سرش فرياد كشيد . شيرين هم خودش را به من رساند . طفلكي نيما از حرف من دلخور شده بود . انتظار نداشت با تشر او را از خودم دور كنم . هنوز بغض داشت . صورتش را بوسيدم و از دلش در آوردم . اخم هاي شيرين تو هم رفت . بدون اين كه چيزي بگويد ، سر جايش برگشت . نسرين و بهمن از دلهره در آمدند . صداي موزيك دوباره در سالن پيچيد .
ساعت تقريباً يازده بود . تعدادي از مهمان ها با آرزوي خوشبختي براي عروس و داماد هتل را ترك كردند . پدر و مادر شيرين هم قصد خداحافظي داشتند . از شيرين خواهش كردم بماند . گفتم آخر شب او را مي رسانم . شيرين دو دل بود . آن قدر اصرار كردم كه بالاخره پذيرفت .
دخترها و پسرها در جايگاه مخصوص به رقص و پايكوبي پرداختند . نسرين و بهمن هم قاطي جمعيت شدند و تكاني به خود دادند . دختران و زنان عشاير از اعضاي اركستر خواستند آهنگ محلي بنوازند . فكر نمي كردم بلد باشند اما آنها چند ساز جديد كوك كردند و مشغول نواختن آهنگ محلي شيرازي شدند . رقص و پايكوبي شيرازي ها سالن را به لرزه در آورده بود . مدعوين كه به وجد آمده بودند ، با كف زدن آنها را همراهي مي كردند . مادر بهمن اعلام كرد چند شبانه روز به سبك عشاير منطقه در شيراز جشن مي گيرند .
از نيمه شب گذشته بود . تالار تقريباً خلوت شد . كم كم بايد هتل را ترك مي كرديم . عروس و داماد در اتومبيل خودشان نشستند و بقيه پشت سر آنها صف كشيدند . شيرين كنار من نشست . نيما پا به زمين مي كوبيد و زار مي زد سوار اتومبيل من شود . مهين سعي مي كرد مانع شود اما حريفش نبود . شيرين ساكت بود . بالاخره نوش آفرين نيما را از مادرش جدا كرد و به طرف اتومبيل من آورد و گفت :
- گناه داره نادر ، بچه داره خودشو ميكشه .
فرصت جرو بحث نبود . محمد آقا مرتب بوق مي زد كه نوش آفرين سوار شود . اتومبيل عروس و داماد راه افتاد و بقيه پشت سرش به حركت درآمدند . صداي بوق در خيابان هاي تهران پيچيده بود . من و شيرين شادي دوران نامزدي را نداشتيم . نيما هنوز بغض داشت . شيرين طاقت نياورد و گفت :
romangram.com | @romangram_com