#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_361
خنده اي شوخ روي لبانش نقش بست كه زيبايي اش را ده چندان مي كرد . آهسته گفت :
- خيلي پررو شدي .
چند دقيقه كنارش نشستم . شيرين گفت اگر كاري از او بر مي آيد ، تعارف نكنم . همان لحظه مادر به من اشاره كرد . از شيرين تشكر كردم و به طرف در تالار رفتم . عروس و داماد آمده بودند .
صديا موزيك و هلهله و شادي مدعوين در فضاي تالار پيچيده بود . نسرين و بهمن در حالي كه به سمت جايگاه مخصوص مي رفتند ، براي مهمان ها ابراز احساسات مي كردند و سر تكان مي دادند . شيرين خودش را به نسرين رساند و صورتش را بوسيد . نمي دانم در گوشش چه گفت كه هر دو خنديدند . شيرين آن شب واقعاً زيبا شده بود . اگر بگويم خوش تيپ تر و خوش لباس تر از او در آن جمع سيصد نفري پيدا نمي شد ، دروغ نگفته ام . يك مرتبه نگاهم به مهين و نيما افتاد . حالم خيلي بد شد اما خودم را كنترل كردم . نيما دست در گردنم انداخت و صورتم را غرق بوسه كرد . بستگان بهمن كه اطلاعي از قضيه نداشتند ، مات و مبهوت به من و نيما نگاه مي كردند . مهين يكراست سراغ نسرين و بهمن رفت و با خوش رويي به انها تبريك گفت . بعد نگاهي به جمع انداخت . از نگاه شيرين فهميدم كه او را مي شناسد . جرأت ديدن واكنش او را نداشتم . تصميم گرفتم چند دقيقه تالار را ترك كنم اما انگار پايم به زمين چسبيده بود . با شناختي كه از مهين داشتم ، مي دانستم باعث دلخوري شيرين نمي شود . با اين حال ، دل تو دلم نبود . مهين تا نگاهش به شيرين افتاد ، به طرفش رفت و صورتش را بوسيد . انگار سال ها با هم دوست بودند . شيرين اشاره كرد كنار بنشيند . فاميل ها انگشت به دهان مانده بودند . نيما از من دور نمي شد . مادر همه حواسش به شيرين و مهين بود . به شك افتادم نكند نيرنگي در كار باشد . گيج شده بودم . چه رازي در بين بود كه من از آن بي خبر بودم . در اين بين ، دختر عمه ام به مهين اشاره كرد . همين كه مهين از جايش بلند شد ، به طرف شيرين رفتم . نگاهش مضطرب بود اما چيزي نگفت . سعي مي كرد به روي خودش نياورد . صداي گوينده كه مشغول گفتن لطيفه بود و اداي خواننده ها را در مي آورد ، اجازه نمي داد صحبت كنيم . او را با خواهر و مادرش تنها گذاشتم و سراغ بقيه مهمان ها رفتم . زن ها درِ گوش پچ پچ مي كردند . اعصاب برايم نگذاشته بودند . انگار همه عروس و داماد را فراموش كرده بودند و حواسشان فقط به من بود . نسرين متوجه حالم شده بود اما در موقعيتي نبود كه مثل هميشه سنگ صبورم باشد و دلداري ام دهد . نمي دانم چرا كلافه بودم . بعد از رقص و شعبده بازي ، مسئولين تالار من و پدر و احمدخان و بقيه ميزبان ها را به انتهاي سالن پذيرايي بردند كه با پرده از بقيه سالن جدا شده بود .
سرتا سر ميزي به عرض سالن غذا چيده بودند . دو بره سرخ كرده كه بسيار با سليقه تزئين شده بود ، دو طرف ميز خودنمايي مي كرد . همه چيز عالي بود . سرويس غذاخوري شيكي هم گذاشته بودند . پرده ها كنار رفت و مهمان ها با تعارف احمد خان يكي يكي به طرف ميز شام رفتند . بره ها در يك چشم به هم زدن تبديل به استخوان شد . شيرين و خانواده اش هم به سمت ميز آمدند و مشغول غذا كشيدن شدند . نيما رهايم نمي كرد . با لحني تند به او گفتم سراغ مادرش برود كه بدون شام نماند .
صداي به هم خوردن قاشق و چنگال فضاي تالار را پر كرده بود . همه سرشان گرم خوردن بود . من هم غذا كشيدم و كنار شيرين نشستم . مهين نزديك ما كنار چند تا از بستگان نشسته بود . سنگيني نگاهش را احساس مي كردم .
بعد از شام كه همه سر جاي خود نشستند ، محمد آقا و نوش آفرين به من اشاره كردند . از شيرين معذرت خواستم و سراغ آنها رفتم . محمد آقا گفت :
- يادت باشه هر چي زياد اومد با خودمون ببريم .
romangram.com | @romangram_com