#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_360
- منتظرتون هستيم .
و خداحافظي كردم . لحن مهين كمي مشكوك بود . شايد مي خواست بگويد عشقم به شيرين روزي از بين مي رود . به خودم گفتم اگر هم چنين شود ، غير ممكن است نزد او برگردم .
همه چيز بر وفق مراد بود . ساعت هفت با شيرين تماس گرفتم . گفت تازه با خواهرش از آرايشگاه آمده اند و تا ساعت هشت خودشان را به هتل مي رسانند . گفتم :
- يادت باشه يكي از ميزبانا هستي .
تشكر كرد و گفت :
- منم تصوري غير از اين ندارم .
من و محمد آقا و خانواده بهمن زودتر از همه به هتل رفتيم . پدر و مادر هم بعد از ما خودشان را رساندند . كاركنان تالار هتل خيلي خوب به كارشان وارد بودند . احتياج به سفارش نبود . ساعت از هشت گذشته بود كه سرو كله مهمان ها پيدا شد . شيرازي ها با اتوبوس آمده بودند . بعضي ها را مي شناختم . زن و مرد و پسر و دختر با لباس هاي رنگا رنگ ابريشمي وارد مي شدند . بزرگان خانواده اغلب لقب خان داشتند ؛ عيسي خان ، محمودخان ، الله قي خان و ... حتي نشنيدم بهمن را بدون خان صدا بزنند . از شيرين و خانواده اش به گرمي استقبال كرديم . زيبايي شيرين چشمگير بود . عده اي از بستگان او را نديده بودند ، واقعاً جا خوردند . تصورش را هم نمي كردند دختري به اين زيبايي دل و دين من را ربوده باشد . به سمت جايگاه عروس و داماد راهنمايي شان كردم و آهسته در گوش شيرين گفتم :
- خيلي خوشگل شدي . مي ترسم بهت چشم بزنن .
romangram.com | @romangram_com