#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_365

شيرين گفت :

من دروغ نميگم .

با كمي ترديد گفتم :

- احساس مي كنم با وجود نيما و رفتار مادرم ، از ازدواج با من پشيمون شدي .

- همچين چيزي نيس ، وگرنه خيلي رك مي گفتم .

دستش را فشردم و خداحافظي كردم .

آن روز صبح با دلهره دست و پنجه نرم كرده بودم . نمي دانم چه كردم و چه شد و به عروس و داماد كه خيلي دوستشان داشتم چه گذشت . حتي نفهميدم كدام يك از دوستانم آمده بودند . با همه وجود از حكومت تنفر پيدا كرده بودم ، نه به خاطر شغل و پول و ... فقط به اين دليل كه برادرم را از من گرفته بود . اگر ناصر زنده بود ، قضيه خيلي فرق مي كرد . شيرين به چشم مرد زن دار به من نگاه نمي كرد و نيما مرا بابا صدا نمي زد . ياد حرف شيرين افتادم كه اگر نيما شب عروسي مرا رها نكند ، چه مي شود . مطمئن بودم مهين در جشن عروسي من و شيرين هم شركت مي كند . هيچ راهي بهتر از اين براي عذاب دادن من نبود . خلاصه شب نا آرام و پرالتهابي را پشت سر گذاشتم . روز بعد پا تختي نسرين بود . مي دانستم مراسم زنانه است اما به خاطر بهمن و پدرش بايد مي رفتم . چون مراسم بعد از ظهر بود ، سركار رفتم . به شيرين هم زنگ نزدم . او هم با من تماس نگرفت . بعد از اداره يكراست به خانه بنسرين وبهمن رفتم . خانه پر از مهمان بود . خوشبختانه مهين و نيما نبودند . نسرين و بهمن به آرزوي خود رسيده بودند و خوشحالي شان حد واندازه نداشت . دسته گل ها و بسته هاي كادو را روي ميز چيده بودند . خواهر بهمن و نوش آفرين يكي يكي بسته ها را بازرسي مي كردند ، اسم كادو آورنده را مي گفتند و كف مي زدند . دلم مي خواست شيرين هم بود اما در غياب او كمتر دلهره داشتم . نوش آفرين و نسرين سراغش را گرفتند . گفتم ديشب حرفي نزد و امروز هم تماس نگرفت . جا خوردند . فكر كردند شايد از آنها دلخور شده يا حضور مهين ناراحتش كرده .

نسرين با اين كه سرش شلوغ بود ، به شيرين زنگ زد . حالش را پرسيد و خيلي خودماني گفت :


romangram.com | @romangram_com