#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_358
مادر به اندازه اي از او خوشش آمده بود كه گفت همان روز كارش را شروع كند . روز بعد خاور با يك زيلو و چمدان زهوار در رفته به خانه ما آمد . مادر اتاق كنار آشپزخانه را برايش آماده كرد و گفت نيازي به وسايل او نيست . مي تواند آنها را در زيرزمين بگذارد . خاور مشغول كار شد و همان دو سه روز اول ثابت كرد زني كدبانو و با سليقه است .
چند روز قبل از مراسم عروسي ، پدر و مادر و خواهر بهمن براي انجام كارها به تهران آمدند . بيشتر از ما كه در تهران بوديم ، رستوران و تالار و هتل مي شناختند . تعداد مهمان ها مشخص بود ، حدود سيصد نفر كه صد و پنجاه نفر از شيراز مي آمدند . بعد از مشورت با احمد خان ، تالار هتل آريا شرايتون را كه يكي از هتل هاي چهار ستاره تهران بود و جشن عروسي اغلب پسر ها و دخترهاي پولدار آنجا برگذار مي شد ، انتخاب كردند و من مسئول تهيه كارت عروسي شدم . روز بعد سري به يكي از چاپخانه هاي خيابان شاه آباد زدم و چند نمونه كارت به خانه آوردم . بعد از اين كه همه نظرشان را دادند ، به تعداد مهمان ها كارت سفارش داديم .
دو روز قبل از مراسم ، جهيزيه نسرين را با آدابي خاص به خانه بهمن منتقل كردند . بهمن چيزي كم و كسر نداشت اما رسم بر اين بود كه خانه با جهيزيه عروس پر شود . قرار شد وسايل اضافه را به شيراز منتقل كنند . در حالي كه زن ها مشغول چيدن جهيزيه بودند ، من و بهمن به هتل آريا شرايتون رفتيم . بعد از صحبت درباره نحوه پذيرايي و كيفيت غذا ، تالار هتل را براي شب عروسي رزرو كرديم . كارت هاي دعوت هم پخش شد . تنها مشكل ما اين بود كه هتل بچه هاي زير هفت سال را راه نمي داد كه البته مشكل كوچكي نبود . كمتر كسي تو فاميل پيدا مي شد كه بچه زير هفت سال نداشته باشد . شك نداشتم اين قضيه باعث دلخوري خيلي ها مي شود . مانده بوديم چه كنيم . حالا فاميل ها به كنار ، مگر مي شد نوش آفرين دختر سه چهار ساله اش را با خود نياورد . عقلمان به جائي نمي رسيد . كافي بود اشاره كنيم سالن هتل جاي بچه نيست . چه سرو صدايي كه به پا نمي شد . موضوع را با خانواده احمد خان در ميان گذاشتيم . آنها هم گرفتاري ما رو داشتند . احمد خان مي گفت مردم كه نمي توانند بچه هايشان را به حال خود رها كنند . اين همه برو بيا و بشين پاشو به خاطر بچه هاست . قرار شد خودش با مدير هتل صحبت كند . اين بار به اتفاق احمد خان به هتل رفتيم . مدير هتل گفت :
- هميشه تو قرارداد و كارتاي ورودي اين شرط قيد ميشه اما هرگز به اجرا در نمياد ، مثل قوانين مملكت ، قانوني كه مجلس تصويب ميكنه ، يه پاسبان با گرفتن پنج تومن زير پا ميذاره . فرهنگ ما ايرونيا اينه كه همه جا با بچه هامون باشيم . هر قانوني برخلاف اين فرهنگ يه جايي با اشكال مواجه ميشه .
كمي خيالمان راحت شد . در آخرين لحظه براي مهين و مادر و برادرش هم كارت فرستاديم ، اما مطمئن بوديم شركت نمي كنند . فكر كردم اگر مهين نيامد ، پسر عمويم محسن را دنبال نيما بفرستم .
صبح روز عروسي ، نسرين با خواهر بهمن و چند تا از دوستانش به آرايشگاه رفت . بنز آخرين مدل شوهر خواهر بهمن را براي تزيين به گل فروشي فرستاديم . من و بهمن و برادرش به آرايشگاه رفتيم . مادر بعد از مرگ ناصر براي اولين بار دستي به سرو روي خودش كشيده بود . نوش آفرين به اندازه ده نفر كار مي كرد و فرصت نداشت به خودش برسد . محمد آقا مرتب با هتل در تماس بود و احمد خان هم از هيچ خرجي روگردان نبود . مادر بهمن به بزرگترين آرزويش رسيده بود . آخرين فرزندش داماد مي شد . من دلشوره نيما را داشتم . حدود ساعت شش به مهين زنگ زدم . احوالپرسي كرد و تبريك گفت . پرسيدم :
- نيما چيكار ميكنه ؟
- آماده اش مي كنم كه بيايم هتل .
romangram.com | @romangram_com