#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_357

- امشب در مورد عقد و عروسي با پدرم صحبت مي كنم .

دستش را گرفتم و گفتم :

- به دلت بد نيار . قول ميدم همون كاري رو بكنم كه تو ميخواي .

آن شب قضيه را با نسرين در ميان گذاشتم . از نگاه مرددش فهميدم موافق نيست . گفتم :

- به نظر ميرسه راضي نيستي ؟

- قبل از رفتنم به شيراز بدم نميومد اما حالا قضيه فرق كرده . شايد اونا بخوان طوري جشن بگيرن كه باب ميل شيرين و خونواده اش نباشه يا برعكس . از اون گذشته ، شب عروسي تو من بايد ميزبان باشم . توئم همين طور . يه برادر كه بيشتر ندارم .

حق با نسرين بود . فكر كردم بهتر است از اين فكر منصرف شويم و همان خرداد ماه جشن بگيريم . دفعه بعد كه شيرين را ديدم ، گفت اتفاقاً پدرش هم همين عقيده را دارد .

اداره خانه ظفر با چهار اتاق و حياط بزرگ و رفت و امدي كه در پيش داشتيم ، از عهده مادر بر نمي آمد . نوش آفرين زن شمالي چهل ساله اي سراغ داشت به اسم خاور كه شوهرش را از دست داده بود . از آشپزي و نظافت و درستكاري اش خيلي تعريف مي كرد . مي گفت چند سال است هفته اي يك بار به خانه اش مي آيد و كارهاي عقب مانده اش را انجام مي دهد . اگر مادر موافق باشد ، براي هميشه در خانه ما كار كند . مادر اول مخالفت كرد . مي گفت هنوز كه از پا نيفتاده . بالاخره راضي اش كرديم . روز بعد نوش آفرين خاور را به خانه ما اورد . در همان برخورد اول به دلمان نشست . لهجه شمالي داشت و خيلي با ادب بود . مي گفت پسر و دخترش ده و شش ساله بودند كه شوهر ماهيگيرش در درياي مازندران غرق شد . با كار در مزرعه بچه هايش را به ثمر رسانده . هر دو ازدواج كرده اند و زندگي مستقلي دارند . ظاهراً غرورش اجازه نمي داد سربارشان شود .


romangram.com | @romangram_com