#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_356

- چه خوب مي شد دو عروس با هم ميرفتن خونه بخت .

شيرين بر خلاف چند ماه قبل كه پيشنهادم را نپذيرفته بود ، كمي انعطاف نشان داد و گفت :

- چي بگم ، مي ترسم همه جي با هم قاطي شه و گله پيش بياد . معلوم نيس ، شايدم مراسم خيلي خوب برگذار شه و خاطره انگيزترم باشه .

- پس موافقي .

- نميدونم چي بگم ، دو دلم .

هيجان زده گفتم :

- هدف ما غير از اينه كه عروسي مون رو جشن بگيريم ؟ چه جشني با شكوه تر از اين كه شايد با هم قاطي شه . دو عروس و دو دوماد ، چقدر جالب ميشه .

قرار شد بعد از مشورت با پدر و مادرش ، به من خبر دهد . آن روز تا ساعت هشت با هم بوديم . بعد به شهرك غرب رفتيم . از ادب به دور بود سري به پدر و مادرش نزنم . برخوردشان خيلي گرم بود . بعد از احوالپرسي و تعارفات معمول ، شيرين برايم چاي آورد . آقاي راد ضمن صحبت با راديو ور مي رفت . دنبال موج راديو بي بي سي بود . بالاخره موفق شد . مي گفت بين مردم و حكومت فاصله افتاده و گروه هاي چپ بالاخره رژيم را عاصي مي كنند . چون از بحث سياسي خوشم نمي آمد ، بعد از خوردن چاي اجازه مرخصي گرفتم . شيرين تا دم در همراهي ام كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com