#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_355

- كنار اون حتماً بهت خوش گذشته .

گفتم شيرين همراهمان نبود . جا خورد . فكر مي كرد عقد كرده ايم . برايش از سفر افسانه اي مان به شيراز گفتم . با توجه به مأموريت هايي كه به خورستان داشت و گاهي هم به پالايشگاه نفت شيراز سر مي زد ، تا حدودي عشاير منطقه فارس بخصوص قشقايي ها را مي شناخت و با آداب و رسوم و نحوه مهمان نوازي آنها آشنا بود . آن روز را بيشتر به ديد و بازديد گذراندم و بعد از ظهر سراغ شيرين رفتم . مث هميشه روبروي محل كارش منتظرم بود . چه لحظه هيجان انگيزي بود . بعد از سيزده روز ديدار يار چه لذتي داشت . اگر عرف و شرع اجازه مي داد ، همان جا يكديگر را در آغوش مي گرفتيم . دستش را كه گرفتم ، سر تا پايم داغ شد . انگار وارد تنور نانوايي شده بودم . چند دقيقه اول صحبت سفر بود . شيرين سراغ نسرين را گرفت . گفتم :

- رو بال ملائكه در پروازه ، مثل من و تو .

- با اين تفاوت كه آزاد تر و جوون ترن .

از كلمه جوان تر خوشم نيامد . گفتم :

- يعني ما جوون نيستيم ؟

- چرا احساساتمون همراه با عقله ، چون دوراني رو پشت سر گذاشتيم كه اونا ازش بي بهره بودن .

متوجه منظورش نشدم . نمي خواستم موضوع را كش بدهم . شيرين در هر فرصتي با كنايه و شايد هم بدون منظور ، گذشته ام را به رخم مي كشيد . كاملاً پيدا بود احساس برتري مي كند ، گرچه به زبان نمي آورد . ماجراي سفر شيراز و رفتار بهمن و مهمان نوازي قشقايي ها برايش خيلي جالب بود . صحبت از جشن عروسي نسرين كه آخر فروردين برگذار مي شد ، پيش آمد . بار ديگر گفتم :


romangram.com | @romangram_com