#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_354

- انگار ماشين عيب پيدا كرده .

پدر با دستپاچگي پرسيد :

- چي شده ؟

كنار كشيدم . بهمن دور زد . كاپوت را بالا زدم و گاز دادم . بهمن كه ظاهراً از مكانيكي بي اطلاع نبود ، نگاهي به موتوز انداخت اما به عيب و ايرادي بر نخورد . دوباره راه افتاديم . پدر گفت :

- حتماً پات از روي پدال سُر خورده وگرنه ماشين داره عين ساعت كار ميكنه .

ناهار را در دليجان خورديم . ساعت از پنج گذشته بود كه به تهران رسيديم . اتومبيل ها را توي حياط پارك كرديم و وسايل را از صندوق در آورديم . سفر طولاني همه را خسته كرده بود . به نوبت دوش گرفتيم . كمي سرحال شديم . مادر با نوش آفرين تماس گرفت . چنان قربان صدقه اش مي رفت كه انگار سال ها صدايش را نشنيده . از صحبت هاي مادر فهميدم به مشهد رفته بودند . نسرين هم با نوش آفرين حرف زد . صحبتشان كه تمام شد ، به شيرين زنگ زدم . خودش گوشي را برداشت . ظاهراً منتظر تلفنم بود . صدايش خستگي را از تنم در آورد . گفت دو سه ساعت پيش از رضاييه برگشته اند . قرار گذاشتيم فردا بعد از وقت اداري همديگر را ببينيم .

مادر قصد تهيه شام را داشت كه منصرفش كردم . گفتم بهتر است كمي استراحت كند . شام را از بيرون تهيه مي كنيم . خيلي خوشحال شد . بعد از خوردن چاي ، من وبهمن به يكي از رستوران هاي اطراف رفتيم . جوجه كباب و نان و نوشابه خريديم و برگشتيم . پدر به حدي خسته بود كه سر شام چرت مي زد . نسرين و بهمن از همه سرحال تر بودند . اگر فاصله شيراز تا تهران دو برابر هم بود ، احساس خستگي نمي كردند . عشق و نشاط جواني آدم را پاي پياده تا آن سوي مرزها مي كشاند .

صبح روز بعد نسرين و بهمن راهي دانشكده شدند و من هم بعد از هفده روز به اداره رفتم . آن روز همه در حال تبريك گفتن به هم بودند . همكاران زن همچنان به من بي اعتنايي مي كردند . بعضي ها هم به من حق مي دادند . فريدون تعطيلات نوروز را با زن و فرزندش در خوزستان گذرانده بود . آن روز كمي سر به سرم گذاشت و به گمان اين كه شيرين هم با ما بوده ، گفت :


romangram.com | @romangram_com