#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_353

- باز كه شروع كردين مادر ، چرا بيخود حرص و جوش ميخورين . چند بار بگم اونا زن و شوهرن . آخه نميشه كه بهمن تنها باشه ، پشت فرمون خوابش ميبره .

پدر مداخله نمي كرد . سكوتش نشان مي داد كه با مادر موافق است . مادر گفت :

- قديما اگه پسر و دختر پنج سالم عقد بودند ، اجازه نداشتن يه كلمه يا همديگه حرف بزنن . لذت شب عروسي به اينه كه آتيش و پنبه دور از هم باشن .

از فرصت استفاده كردم و گفتم :

- شما كه مزه شب عروسي رو چشيدين ، چرا منو وادار كردين با مهين كه مثل خواهرم بود ، ازدواج كنم ؟

پدرم با عصبانيت گفت :

- توئم پي فرصت مي گردي . بالاخره طلاق گرفت و رفت لا دست باباش . تو كه داري زن مي گيري ، چرا هي ميخواي ثابت كني ما وادارت كرديم با مهين ازدواج كني . مي گفتي نميخوام . خودت برا نيما دلسوزي مي كردي . از اون گذشته ، تا سرو كله اين دختره پيدا نشده بود ، داشتي زندگي مي كردي . قبلنم گفتم ، صد بار ديگه ميگم ، يه موي گنديده مهين به هزار تا از اين دخترا ميرزه . وقتي ياد مهين مي افتم جيگرم آتيش ميگيره .

پشيمان شدم صحبت مهين را پيش كشيدم . براي اين كه پدر را از آن حال و هوا بيرون بيارم ، پايم را از گاز برداشتم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com