#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_352
- دلت مياد بهمن رو تنها بذاري ؟
نسرين از خدا خواسته با نگاه از پدر و مادر اجازه گرفت و سوار ماشين بهمن شد .
سفر شيراز خودش داستاني مفصل دارد . گردشگاه ها و مناطق زيباي اطراف شيراز و ياسوج و دامنه قله دنا ، برخورد گرم عشاير قشقايي و مهمانوازي شان همه و همه حكايتي است كه در وصف نمي گنجد .
هوا هنوز تاريك بود كه از دروازه قرآن گذشتيم . بهمن پيشاپيش من در حركت بود . مادر بالاخره قبول كرد نسرين و بهمن زن و شوهرند . مثل روزهاي اول نق نمي زد . پدرم كه كنارم نشسته بود ، سرش را به پشتي تكيه داد و خوابيد . مادر هم در صندلي عقب خوابش برده بود . ضمن رانندگي ، افكار پريشانم به اين سو وآن سو مي رفت . دلم براي شيرين تنگ شده بود . در آن دوازده روز يك لحظه از يادش غافل نشده بودم . به نسرين فكر مي كردم كه عجب سرنوشتي دارد ، او كجا و قشقايي ها كجا . نيما هم ذهنم را مشغول كرده بود . مي دانستم بعد از ازدواج با شيرين ، آن آزادي را ندارم كه او را به خانه خودم ببرم . فكر مهين هم از سرم بيرون نمي رفت . نمي توانستم به آخر و عاقبتش بي اعتنا باشم . چنان در افكارم غرق بودم كه متوجه نشدم از چند شهر گذشتيم و كجا هستيم . هوا كاملاً روشن شده بود . با اشاره بهمن كه كنار كشيد ، توقف كردم . گفت نزديك آباده رستوران خوبي سراغ دارد . بهتر است براي صبحانه به آنجا برويم . گفتم هر طور صلاح مي داند . من كه آن منطقه را نمي شناسم . پدر و مادرم از خواب بيدار شدند . نمازشان قضا شده بود . مادر سراغ بهمن و نسرين را گرفت . به تويوتاي بهمن اشاره كردم و گفتم :
- نترس مادر ، مطمئن باش فرار نميكنن .
در همان رستوران نزديك آباده توقف كرديم آبي به سرو صورتمان زديم . كمي خستگي از تنمان درآمد . روي دو تخت فرش شده نشستيم و چند عدد نيمرو سفارش داديم . از صندوق عقب پنير و كرده آورديم و مشغول خوردن شديم . چند اتومبيل سواري هم كه ايام عيد به شيراز سفر كرده بودند ، توقف كردند . جايمان خيلي دنج بود . مادر به نسرين چشم غره مي رفت اما چيزي نگفت . نسرين هم به روي خودش نياورد . موقع حركت نسرين دوباره كنار بهمن نشست ، مادر گفت :
- دختره پررو انگار نه انگار پدر مادر داره .
با بي حوصلگي گفتم :
romangram.com | @romangram_com