#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_351

پدرماجراي سقوط هواپيماي ناصر را تعريف كرد و ضمن اشاره به ازدواج و بعد هم جدايي من ومهين ، قضيه عروسي من و شيرين را پيش كشيد . تا حدودي از جريان با خبر بودند . احمد خان گفت :

- چه بهتر كه نادر و بهمن تو يه شب زناشون رو ببرن خونه .

مادر با حالت كنايه گفت :

- آخه عروس ما راضي نميشه .

خلاصه قرار شد احمد خان و همسرش اواخر فروردين جهت تدارك مراسم عروسي به تهران بيايند . تعداد مهمان هاي شيرازي با يك حساب سر انگشتي ، حدود صدو پنجاه نفر مي شد كه اگر قرار بود مراسم در شيراز برگزار شود ، اين تعداد به هزارو پانصد نفر مي رسيد . مهمان هاي ما هم بيشتر از اين نمي شدند . من چند تا سالن سراغ داشتم كه قرار شد بعد از آمدن احمد خان و مادر بهمن ، يكي را انتخاب كنيم .

روز سيزده فروردين به منطقه باصفاي ممسني رفتيم كه بيش از بقيه روزها خوش گذشت . يكي از خوانين ممسني كه همه مهمان او بوديم ، به افتخار عروس احمد خان ساز و نقاره راه انداخته بود . دختران عشاير با لباس هاي رنگا رنگ محلي در جنگلي زيبا مي رقصيدند ؛ دختراني كه شايد منتظر بودند روزي عروس احمد خان شوند ، غافل از اين كه سرنوشت بازي خود را دارد .

خلاصه سفر شيراز افسانه اي بود . شب آخر ، خانواده بهمن دمغ بودند . براي بهمن فرقي نمي كرد قرار بود با ما به تهران بيايد . صبح روز چهاردهم ، هوا تاريك و روشن بود كه از خواب بيدار شديم . شب قبل با احمد خان و همسرش خداحافظي كرده بوديم تا مزاحم خوابشان نشويم .

با اين حال ، بيدار شدند . بهمن تك و تنها در اتومبيل خود نشسته بود . بالاخره مادرش طاقت نياورد . رو به نسرين كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com