#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_350
ضمن اين بحث هاي بي نتيجه كه واقعاً كلافه ام كرده بود ، چند قواره پارچه و مقداري ادويه جات و سفيداب و كيسه حمام خريديم . مادر دنبال بهار نارنج بود . عطاري آدرس باغ دلگشا را به ما داد كه نزديك مقبره سعدي بود . قرار شد فردا كه سر قبر حافظ و سعدي مي رويم ، سر راهمان بهار نارنج هم بخريم .
حدود ظهر به خانه برگشتيم . نسرين هنوز نيامده بود . مادر نگاهي به من انداخت . از حالتش خنده ام گرفت . لابد توي دلش مي گفت اين جوان ها را نمي شود به حال خود رها كرد . سر به سرش گذاشتم و گفتم :
- فكر كنم امروز و امشب نيان . خب نسرين زنشه ، گناه كه نكرده ...
كم كم داشت باور مي كرد كه سرو كله نسرين و بهمن پيدا شد . بهناز خواهر بهمن همراهشان نبود . بين راه از آنها جدا شده بود كه سري به خانه خود بزند . مادر كه دنبال بهانه مي گشت تا حرص و جوش بخورد ، از نسرين پرسيد :
- از كي دو تايي تنها بودين ؟
نسرين با حالتي برآشفته گفت :
- بهناز چند دقيقه پيش از ما جدا شد . به فرض كه تنها بوديم ، مگه از صبح تا شب تو دانشگاه با هم نيستيم . چرا دارين اوقات من و خودتونو تلخ ميكنين .
خوشبختانه مادر خيلي زود مجاب مي شد . بعد از ناهار ، صحبت مراسم عروسي پيش آمد . مادر بهمن به جهت احترام ، تصميم گيري را به عهده خانواده ما گذاشت . مادر كه دلش مي خواست هر چه زودتر از اين دلهره و وسواس خلاص شود ، يكي از روزهاي اواخر فروردين را پيشنهاد كرد كه همه موافقت كردند .
romangram.com | @romangram_com