#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_349
كباب را كه خورديم براي شكار كبك نيم ساعتي در دامنه قله دنا گشت زديم . بهمن دو سه تا كبك شكار كرد . من هم به طرف چند تيهو شليك كردم كه بي نتيجه بود . نزديك غروب شكارگاه را ترك كرديم و حدود ساعت نه به سي سخت رسيديم . نسرين كمي بي پرواتر از روزهاي اول دوان دوان به طرف بهمن آمد . نگاهش كه به آهو و كبك افتاد ، گفت :
- راستي راستي اينا رو شما شكار كردين ؟
بهمن با خنده گفت :
- تعجب نداره ، رفته بوديم شكار ديگه . شانس نادر بود كه دست خالي برنگشتيم .
ميزبانان ياسوجي شام مفصلي تدارك ديده بودند . بعد از شام ، يكي دو ساعت هم به صحبت و خنده گذشت و تقريباً نيمه شب بود كه منطقه خوش آب و هواي سي سخت را ترك كرديم . قبل از حركت ، كبك ها را در اتومبيل احمد خان گذاشتيم و آهو نصيب ميزبان ها شد .
دو خواهر بهمن و شوهرهايشان زودتر از ما حركت كردند . مادر بهمن كه زرنگي خاص خودش را داشت ، به بهانه اي نسرين را در اتومبيل بهمن نشاند . مادر كه خوشش نيامده بود ، به نسرين چشم غره مي رفت اما كار از كار گذشته بود . بهمن بلافاصله راه افتاد . اتومبيل ها يكي پس از ديگري حركت كردند . گاهي از هم سبقت مي گرفتيم . مادر دلشوره نسرين را داشت . كفرم در آمده بود . گفتم :
- مادر از چي وحشت دارين ، مگه نسرين زن بهمن نيس ؟ آخه اين چه اخلاقيه . هزار بار گفتم فكر زمان شاه وزوزك رو از مغزتون بيرون كنين .
پدر هم براي حفظ ظاهر به روي خودش نمي آورد . به خوب و بد بودن افكارشان كاري نداشتم . خودشان را اسير قيد وبندهاي بي مورد مي كردند . خلاصه مادر را تا حدودي متقاعد كردم كه خوش گذراني اين چند روز را با اخم وتخم به نسرين تلخ نكند . سه بعد از نيمه شب بود كه به خانه احمد خان رسيديم . چنان خسته بوديم كه بي هوش شديم . روز بعد نوبت خريد سوغاتي بود . بهمن و خواهرش قصد داشتند همراه نسرين به خريد بروند . باز هم اخم هاي مادر تو هم رفت . گفتم حرفي نزند . نسرين با خوش رويي مثل يك دختر دبستاني با نزاكت از پدر و مادر اجازه خواست . مادر كه تو رودربايستي مانده بود ، گفت اشكالي ندارد ، اما ته دلش راضي نبود . از خانه احمد خان تا بازار وكيل يكريز نق زد . كار به بگو مگو كشيده بود . پدر گاهي حق را به من مي داد و گاهي به مادر . تكليف خودش هم معلوم نبود . نقش بازي مي كرد كه به آداب و رسوم جديد احترام مي گذارد اما دروغ مي گفت . به قول يكي از اساتيد دانشكده « آنچه در ايام نوچواني و جواني ملكه ذهن شد و به صورت باور در آمد ، به سادگي از بين نخواهد رفت . »
romangram.com | @romangram_com