#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_348

- اگه شيرين رو نامزد نكرده بودي يكي از همين دختراي عشايري رو برات مي گرفتم .

با حالتي كه از حرفش خوشم نيامده ف گفتم :

- دست شما درد نكنه مادر .

بوي كباب اشتهايم را باز كرده بود . بهمن مرا كنار كشيد و پرسيد :

- اهل مشروب هستي ؟

بدم نمي آمد لبي تر كنم ، هر چند كه در طول زندگي ام فقط يكي دوبار مشروب خورده بودم و در كل رغبتي نداشتم ، مرا به جمع چند جوان هم سن وسال بود كه دور خيمه نشسته بودند . همه به احترام من بلند شدند و دست دادند . بهمن ما را به هم معرفي كرد . اغلب خان زاده هايي بودند كه در اروپا يا امريكا تحصيل مي كردند و ايام عيد را براي ديدن پدر و مادر و بستگانشان به فيروز آباد آمده بودند ، اما لهجه و رفتارشان عشايري بود و هرگز وانمود نمي كردند تحصيلكرده غرب هستند . خيلي از آنها خوشم آمد . برخوردشان طوري بود كه خيلي زود خودماني شديم . با خوردن يكي دو گيلاس ويسكي ، سرم گرم شد . مي گفتيم و مي خنديديم . يكي دو ساعت از ظهر گذشته بود كه وارد جمع داخل خيمه شديم . پدر نگاهي به من انداخت . فهميده بود دمي به خمره زده ام ، اما به رويم نياورد . من آنقدر نخورده بودم كه روي پا بند نباشم . فقط كمي شنگول بودم ، طور يكه نسرين را شيرين صدا زدم .

آن رو ز را هرگز فراموش نمي كنم . مهمان نوازي قوم وقبيله بهمن واقعاً بي نظير بود . حدود ساعت هشت شب به شيراز برگشتيم . خلاصه روزها به گشت و گذار در باغ و صحرا مي گذشت و شب ها هم در عمارت بگو بخند به راه بود . احمد خان از گذشته اش كه خيلي هم جالب بود ، حرف مي زد و گاهي هم پدر خاطراتي از دوران جواني اش تعريف مي كرد .

مادر كم كم از رودربايستي درآمده بود و با مادر بهمن كه زني خوش معاشرت و خوش رو بود ، گل مي گفتند و گل مي شنيدند . روز نهم فروردين يكي از خوانين ياسوج به رسم مهمان نوازي ما را دعوت كرده بود . صبح خيلي زود با چهار پنج اتومبيل به سمت ياسوج حركت كرديم . جاده ياسوج تقريباً حال وهواي جاده چالوس را داشت با اين تفاوت كه سرتاسر جنگل درخت بلوط بود . تازه خورشيد از پشت قله سر به فلك كشيده دنا بيرون آمده بود كه به شهر ياسوج رسيديم . از آنجا رهسپار آبادي سي سخت ( آبادي بسيار زيبايي در 30 كيلومتري ياسوج در دامنه قله دنا ) شديم . هر قدر از زيبايي آن منطقه بگويم ، كم است . آبادي در ميان درختان انگور و سيب گم شده بود . دوستان بهمن منتظر بودند . قرار بود به شكار برويم . بعد از خوردن چاي و رفع خستگي ، من و بهمن و شوهر خواهرش و سه چهارنفر از خان زاده هاي آن منطقه و دو رعيت كه مسئول حمل وسايل بودند ، عازم شكار گاهي در آن اطراف شديم . نزديك ظهر به شكارگاه رسيديم و پشت تپه اي كمين كرديم . تفنگ ها از نوع « برنو » و شكاري « وينچستر » بود كه من با طرز كارشان آشنايي نداشتم . دوران سربازي فقط كار با تفنگ « ام يك » را بلد بودم . بالاخره تفنگ وينچستري به من رسيد و طرز كارش را يادم دادند . رعيت ها بساط چاي را آماده كردند و يكي دو نفر هم چشم به آبشخور پايين تپه دوختند كه به محض آمدن آهوها و قوچ هاي كوهي دست به كار شوند . پس از چند دقيقه ، يكي از آنها اشاره كرد ساكت باشيم . همگي از پشت تپه نگاهمان به آبشخوربود . دسته اي از قوچ و آهو به سمت آبشخور آمدند . دو سه نفر آماده تير اندازي شدند . من با وجود بقيه كه در كارشان وارد بودند ، به خودم اجازه ندادم دست به تفنگ ببرم . يك نشانه گيري غلط كار را خراب مي كرد . چند دقيقه اي صبر كردند تا آهوها و قوچ هاي كوهي سيراب شوند . سپس شليك كردند . يك قوچ و يك آهو روي زمين غلتيدند . د رعين حال كه هيجان داشتم ، دلم براي شكارهاي زخمي كه در خون خود غوطه ور بودند ، سوخت . دوستان بهمن خوشحال از اين كه تيرشان به هدف خورده ، تفنگ ها را رها كردند و سراغ و قوچ و آهو رفتند . يكي از آنها سر شكار را بريد و دو رعيت مشغول پوست كندن شدند . قوچ را در جا كباب كردند و آهو را داخل لندرور گذاشتند .


romangram.com | @romangram_com