#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_347
روز بعد عده اي از عشاير هم طايفه احمد خان به ديدن او وخانواده اش آمدند . بهمن و دو خواهرش يك لحظه هم ما را تنها نمي گذاشتند . حياط خانه احمد خان باغ بزرگي بود كه به قول معروف سر و ته نداشت و پر بود از گل و گياه و درخت هاي سايه انداز . در فاصله اي دور از ساختمان درخت هاي پر از شكوفه بادام و انار و زرد آلو زيبايي خيره كننده اي به باغ داده بودند . واقعاً كه منظره دل انگيزي بود ! جاي شيرين را خالي كردم . بهمن و نسرين زير درختان قدم مي زدند و راز و نياز مي كردند . مادر بيشتر حواسش به نسرين بود مبادا با بهمن خلوت كند . در فرصتي مناسب به مادر گفتم :
- چرا دلت برا نسرين شور ميزنه ، مگه داره با مرد غريبه راه ميره ، مگه بهمن شوهر عقديش نيس ؟
مادر گفت :
- درسته ننه اما هنوز كه عروسي نكردن ، خدا ناكرده ...
مي دانستم چه مي خواهد بگويد . ميان حرفش رفتم و گفتم :
- نسرين از من و شما هوشيار تره ، خودتونو ناراحت نكنين . اقلاً بذارين بعد از اين همه مصيبت و ناراحتي بهتون خوش بگذره .
اما مادر عقايد خاص خودش را داشت و به حرف كسي گوش نمي كرد . مثل مرغي كه از ترس گربه از جوجه اش دور نمي شود ، مدام مراقب نسرين بود . نسرين از رفتار مادر كلافه بود .
در روز چهارم فروردين با چند اتومبيل شيراز را به قصد فيروز آباد ، قرارگاه احمد خان ترك كرديم . هواي فيروزآباد گرم تر از شيراز بود . آن روز مهمان برادر احمد خان بوديم . محل پذيرايي ما باغ با صفايي در دامنه كوه و مشرف به شهر بود . در ميان درختان صنوبر سر به فلك كشيده خيمه اي بزرگ بر پا كرده بودند كه چهل پنجاه نفر را در خود جاي مي داد . دختران جوان و زيباي عشاير براي ديدن عروس احمد خان از يكديگر سبقت مي گرفتند . مادر رو به من كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com