#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_346

ميزبانان تا مي توانستند جلويمان مرغ و گوشت گذاشتند . مشغول خوردن شديم . احمدخان گفت :

- هر چي تو سفره س دست پرورده خودمونه ، مرغ ، سبزي ، ماست ... از مغازه نخريديم كه ملاحظه كنين و كم بخورين .

بچه ها جلوي ما خجالت مي كشيدند . ظاهراً از رفتار پدر ساده و بي غل و غششان دلخور بودند . خلاصه آن شب غذاي خوشمزه اي خورديم . از احمد خان و همسرش به خاطر پذيرايي مفصلشان تشكر كرديم . احمدخان كه آن شب متوجه شديم خيلي شوخ طبع است ، گفت :

- شما جوري رفتار ميكنين كه انگار ميخواين همين امشب با ما باشين . اين سفره مثل هميشه س . به خاطر شما تدارك نديديم .

در دلم گفتم اگر بخواهند تدارك ببينند ، چه مي كنند .

بعد از شام دور هم نشسته بوديم و گپ مي زديم . احمد خان گفت :

- سفر اول كه رفته بودم امريكا ، بهنام منو برد رستوران پرسيد چي مي خورم . نميدونستم چي بگم . ديدم يه ماهي تابه گذاشتن جلوم با كارد ، از پلو و نونم خبري نبود . توي ماهي تابه به اندازه يه بشقاب كوچيك گوشت سرخ كرده بودند . چند تيكه نونم مثل چونه خمير پخته آوردن . بهنام يادم داد چطوري بخورم . خلاصه به هر جون كندني بود خوردم . بد نبود اما حتي گوشه شكمم رو نگرفت . به بهنام گفتم يكي ديگه سفارش بد . وقتي خوردم ، گفت ميدوني گوشت چي بود ؟ گفتم هر چي بود خيلي خوشمزه بود . تا بهنام گفت گوشت خوك بود نميدونين چه حالي شدم . انگار يه تراكتور دلم رو شخم مي زد . گفتم پسر خوب ، نمي شد نگي گوشت خوك بود . ميدوني اگه مردم ايل و قبيله مون بو ببرن گوشت گراز خوردم ، يه عمر بهم دست نميزنن و ميگن احمد خان نجسه ! خلاصه يه ماهي كه امريكا بودم فقط مرغ مي خوردم كه به دلم بشينه .

مادر بهمن هم كمي از سفر خارج و رسم و رسوم قبيله اش برايمان گفت و چون ساعت حدود دوازده بود و همگي خسته بوديم ، شب به خير گفتيم و به اتاق هايمان رفتيم .


romangram.com | @romangram_com