#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_345

- روبروي باغ ارم ، خونه تون رو گم كرديم .

- همون جا بمونين ، الآن خودمو ميرسونم .

من و نسرين خوشحال پيش پدر و مادر برگشتيم ومنتظر شديم . طولي نكشيد كه يك جيپ رنجرور جلوي پايمان توقف كرد . يهمن پياده شد . نسرين كم مانده بود از خوشحالي بهمن را در آغوش بگيرد . كار خلاف شرع هم نمي كرد . رسماً همسرش بود . با اين حال ، به خاطر احترام به بزرگترها جلوي احساساتش را گرفت . پدر و مادر هم پياده شدند . خنده دار بود . همه با بهمن روبوسي كرديم جز نسرين كه واقعاً حقش بود ! زياد بهمن را معطل نكرديم . سوار شد و من هم پشت سرش حركن كردم . از باغ ارم تا خانه احمدخان فاصله اي نبود . در باز بود . احمدخان و مادر بهمن ، دو خواهر و شوهرهايشان و چند نفر ديگر منتظر بودند . به محض اين كه از اتومبيل پياده شديم ، گوسفند بزرگي را قرباني كردند . نسرين به رسم عشاير مي بايست از ميان سر و تنه گوسفند كه با فاصله از يكديگر قرار داده بودند ، عبور كند . چه غوغايي به پا شد ! زن ها نسرين و مادر را در آغوش گرفتند و مردها هم دور من وپدر جمع شده بودند . پدر ومادر و نسرين ، انگار وارد كاخ پادشاهي شده اند ، دست وپايشان را گم كرده بودند . بعد از احوالپرسي و تبريك سال نو ، به سمت عمارت بزرگ شاه نشين رفتيم . آنهايي كه براي اولين بار نسرين را مي ديدند ، با لهجه عشايري ماشالله ماشالله مي گفتند . سالن عمارت ، همان طور كه گفتم ، ديدني بود . با اشاره بهمن و برادرش ، روي مبل نشستيم . چند مرد و زن عشاير كه ظاهراً پيشخدمت بودند ، از ما پذيرايي مي كردند . مادر بهمن كه نسرين را كنار خودش نشانده بود ، مثل ملكه عمارت شاه نشين دستور مي داد . واقعاً كه زن سرحالي بود . يك لحظه خنده از روي لبانش دور نمي شد . خواهرهاي بهمن ، بهدخت وبهناز ، برغم ظاهر شيك و آراسته ، رفتاري بي تكلف داشتند و مثل پروانه دور و بر نسرين مي گشتند . بعد از پذيرايي ، ما را به قسمت شمالي عمارت كه مخصوص مهمان ها بود ، هدايت كردند . در اين فاصله چمدان ها را هم آورده بودند . بهدخت دختر بزرگ احمد خان اتاق خواب و حمام را نشانمان داد و ما را تنها گذاشت . زيبايي و امكانات آن خانه براي من تازگي نداشت اما پدر و مادر و نسرين باورشان نمي شد . انگار پا به قصر ملك زاده هاي افسانه اي گذاشته بودند . دوش گرفتيم ، لباس راحتي پوشيديم و به سالن اصلي برگشتيم در قسمت عشاير نشين سفره بزرگي پهن كرده بودند . سيني هاي بزرگ پر از زعفران پلو كه روي هر كدام نصف بره گذاشته بودند ، يك طرف سفره را پر كرده بود . كلم پلو و مرغ هم طرف ديگر سفره بود . ماست و دوغ وسبزي و ترشيجات هم دور سفره چيده بودند . مادر بهمن تعارف كرد بنشينيم . تا كنار سفره و در صدر مجلس قرا نگرفتيم ، ننشستند . احمدخان خيلي ساده و بي ريا گفت :

- اگه ميخواين به مام خوش بگذره ، تعارف نكنين . تو رو خدا راحت باشين .

پدر در جواب گفت :

- ما كه نبايد تعارف داشته باشيم .

احمد خان بشقابش را پر از پلو كرد ، مقداري گوشت رويش گذاشت و با دست شروع به خوردن كرد . گفت :

- من عادت دارم با دست بخورم . اين كارو مي كنم كه شما از رو درواسي بيرون بياين .


romangram.com | @romangram_com