#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_344

بعد از نيم ساعت به خيابان زند و ميدان ساعت رسيديم . راستش خودم هم كلافه شده بودم . آدرس را از يك راننده تاكسي پرسيدم . راننده با لهجه غليظ شيرازي گفت پشت سرش حركت كنم . سايه به سايه تاكسي تا باغ ارم رفتم و به نشانه تشكر براي راننده چراغ زدم . نسرين گفت :

- خب ، اين باغ ارم . حالا ميدوني خونه شون كجاس ؟

جهت را گم كرده بودم . يادداشتي هم نداشتيم . نسرين به اعتبار حرف من كه خانه را بلدم ، آدرس را ننوشته بود . چاره اي جز تماس تلفني نداشتيم . جلوي تلفن عمومي توقف كردم . يك نفر قبل از ما ايستاده بود . كسي كه داخل كيوسك بود ، توجهي به بقيه نداشت . بلند بلند حرف مي زد و مي خنديد . نسرين دوان دوان به طرفم آمد و با حالتي مضطرب گفت :

- چرا معطلي داداش ، دلم داره پاره ميشه . بهمن لابد دلش هزار راه رفته . آخه چطور خونه رو گم كردي . لااقل مي گفتي قبلش زنگ مي زديم و مي پرسيديم .

من كه پس از آن همه رانندگي سرپا بند نبودم ، صدايم را بلند كردم و گفتم :

- حالا چي شده ، چرا اينقدر عجله داري . نترس ، بهمن فرار نميكنه .

نسرين كه متوجه خستگي ام شده بود ، معذرت خواست . دختر جواني قبل از ما منتظر بود . حالت نگران من و نسرين را كه ديد ، نوبتش را به ما داد . با هم داخل كيوسك شديم . نسرين شماره تلفن خانه احمدخان را گرفت و گوشي را به من داد . با اولين زنگ ، بهمن گوشي را برداشت و با خوشحالي پرسيد :

- كجايين ، چرا دير كردين ؟


romangram.com | @romangram_com