#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_343

- نه آقا جون ، بستگي به تربيت خونواده داره . مگه من و نسرين پر رو شديم ؟

نسرين در تأييد حرف پدر گفت :

- حرفاي اقا جون تا حدودي درسته . به نظر من ، مردم حالت دو گانه پيدا كردن . از يه طرف راديو تلويزيون و سينماها تحت تأثير فرهنگ غرب بدون توجه به ظرفيت مردم چارنعل ميتازن ، از طرف ديگه روحانيون كه نسبتاً طرفدار دارن ، از خدا پيغمبر و بهشت و جهنم و گناه وثواب و محرم و نامحرم ميگن . برخورد اينا تضاد به وجود مياره .

پدر گفت :

- فقط ميتونم بگم خدا به خير بگذرونه .

صبحانه را در سلفچگان و ناهار را در شهر رضا خورديم . براي اين كه به تاريكي شب نخوريم ، بين راه زياد معطل نكرديم . بعد از ناهار ، تنها كسي كه نخوابيد من بودم كه رانندگي مي كردم . يكي دو مرتبه خواب به سراغم آمد . چيزي نمانده بود كار دست خودم و بقيه بدهم كه خوشبختانه به خير گذشت . با اين كه تقريباً يكسره رانندگي كرده بودم ، شب به دروازه قرآن رسيديم . چراغ هاي روشن جلوه زيبايي به شهر داده بود . بارها در ايام نوروز به شيراز سفر كرده بوديم و هتل محل اقامتمان هم معلوم بود اما اين بار بايد دنبال آدرس مي گشتيم . نسرين از لحظه اي كه وارد شهر شديم ، بي قرار بود . مدام گوشزد مي كرد مسير را اشتباه نروم . مي گفت كاش روز شيراز مي رسيديم . حق با نسرين بود . تقريباً يك ربع گذشته بود و ما هنوز توي خيابان ها سرگردان بوديم . پدر پرسيد :

- مگه تو قبلاً خونه احمد خان نرفتي ؟

- چرا ، اما روز بود . تاكسي خيلي راحت منو برد در خونه شون . حالام پيدا مي كنم ، نگران نباشين .


romangram.com | @romangram_com