#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_341
نسرين وسط حرف پدر گفت :
- معلومه ديگه من متولد 34 هستم .
به نسرين اشاره كردم بگذارد پدر حرفش را بزند . اولين بار بود از گذشته اش مي گفت . خيلي دوست داشتم از افكار آن زمان پدر سر در بياورم . ادامه داد :
- آره ، اون موقع تو بازار كفاشا يه مغازه كوچك چرم فروشي داشتم . حالا با چه سختي اين مغازه رو دست و پا كرده بودم ، بمونه . چه بدبختيا ، چه بي خوابيا كه نكشيدم . شب تا صبح تو دباغيا پوست نمك مي زدم . داستانش مفصله .
دلم مي خواست بيشتر از دوره مصدق حرف بزند . پرسيدم :
- چي شد كه مردم به مصدق پشت كردن ؟
- هر چي مي كشيم از اين انگليسياي بي ناموسه . از دوره قاجار هر كار دلشون خواست تو اين مملكت كردن . سياست انگليس بود بابا . نميدونم چي شد ظرف چار پنج ساعت عقيده مردم رو عوض كردن .
- شما طرفدار كي بودين آقا جون ؟
romangram.com | @romangram_com