#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_340

پدر در حال چرت تكاني به خودش داد ، چشمانش را با كف دست ماليد و گفت :

- مملكت از اين بازيا زياد ديده .

به ماجراي 28 مرداد 1332 اشاره كرد و گفت :

- به اين مردم نميشه اعتماد كرد . از صبح تا ظهر يه صدا داد ميزنن يا مرگ يا مصدق اما از ظهر نميدونم چي شد كه يه دفه طرفدار شاه شدن .

از سر كنجكاوي پرسيدم :

- شما اون موقع چيكار ميكردين ؟

پدر آهي كشيد و گفت :

- اي ... چي بگم ، يادش بخير . ناصر ده سالش بود ، كلاس سوم بود يا چارم ، درست يادم نمياد . نوش آفرين دو سال از ناصر بزرگتر بود و تو سه چار سال داشتي . نسرين رو هم نداشتيم ....


romangram.com | @romangram_com