#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_339
مهين با پوزخند گفت :
- ما تو جووني پير شديم آقا نادر . خوشحالم تو و نسرين سرو سامون گرفتين .
آه از نهاد مادر بلند شد . همان لحظه در زدند . چند تا از بستگان مادر به ديدنش آمده بودند . مهين تنهايي مادرش را بهانه كرد و همزمان با ورود مهمان ها آماده رفتن شد . من دو اسكناس نو هزار توماني به نيما دادم . پدر پنج هزار تومان و مادر و نسرين هر كدام هزار تومان به نيما عيدي دادند . مهين براي همه آرزوي سلامتي كرد و رفت .
تا هشت شب مشغول پذيرايي از مهمان ها بوديم . بعد از آن بار و بنه سفر را بستيم و روز دوم فروردين ساعت پنج صبح عازم شيراز شديم .
خوشحالي نسرين حد و اندازه نداشت . پدر گهگاه چرت مي زد و مادر در خواب و بيداري بود . من و نسرين حرف مي زديم . صحبت جو حاكم و سياست دولت پيش آمد . نسرين گفت :
- شنيدم دولت به كارمندا بيشتر از هر سال عيدي و پاداش داده .
- آره ، همه تعجب كرديم .
- به نظر من كه بيشتر حق السكوته تا اعتراضاي مردم رو بخوابونن .
romangram.com | @romangram_com