#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_338

در فاصله شهرك غرب تا ظفر بيشتر به حرف هاي امير حسين فكر مي كردم . انگار تحت تأثير قرار گرفته بودم . اگر حكومت برادرم را به جنگ بيگانه نمي فرستاد ، اوضاع خيلي فرق مي كرد . مهين به روز سياه نمي افتاد ، نيما بي پدر نمي شد و من هم گرفتار ازدواج ناخواسته نمي شدم . اتومبيلم را داخل حياط پارك مي كردم كه نيما جلوي رويم سبز شد . دست دور گردنم انداخت و گفت :

- سلام بابا ، عيدت مبارك .

صورتش را بوسيدم و پرسيدم :

- با كي اومدي ؟

هيجان زده گفت :

- با مامانم .

احساس كردم رنگم پريد . مهين مزاحم من نبود . كاري به كارم نداشت و حتي گله هم نمي كرد . با اين حال ، از رودر رو شدن با او اكراه داشتم . گويي در ضمير ناخودآگاه خود را گناهكار مي دانستم . كاش رابطه خواهر و برادرانه اي كه قبل از مرگ ناصر با هم داشتيم ، با ازدواج كوركورانه خراب نمي شد . دست نيما را گرفتم و داخل ساختمان شدم . مهين به احترام از روي مبل بلند شد و سلام كرد . سال نو را به هم تبريك گفتيم . يك آن فكر كردم بي تفاوتي را كنار بگذارم و مثل زماني كه او را زن داداش صدا مي زدم ، بگويم و بخندم . با خوشرويي حال مادر و حتي برادرش را پرسيدم . همه از تغيير حالت من جا خوردند . تعجب آنها زماني بيشتر شد كه من رو به مهين كردم و گفتم :

- اميدوارم امسال برات سالي سرنوشت ساز باشه و سرو سامون بگيري .


romangram.com | @romangram_com