#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_336
مي خواستم بگويم حتماً كار فراوان است كه اين همه افغاني و كره اي به كشور ما آمده اند اما سكوت كردم .
بعد از صرف چايي و شيريني ، آماده رفتن شدم . اصرار كردند ناهار بمانم . ديد و بازديد عيد و مسافرت فردا را بهانه كردم و گفتم بعد از سفر حتماً مزاحم مي شوم . از حالت بهرام فهميدم از من دلخور است . دلم نمي خواست در دومين برخورد بحث سياسي پيش بيايد . صورتش را بوسيدم و با او و بقيه خداحافظي كردم . شيرين تا دم در همراهم آمد . حدود بيست دقيقه تنها بوديم . گفتم :
- انگار آتيش شوهر خواهرت خيلي تنده ؟
- حق داره . برادرش رو اعدام كردن . تو گروه بيژن جزني بوده .
چند لحظه سكوت كردم . شايد حق با او بود . شيرين پرسيد :
- فردا ميرين شيراز ؟
- آره ، كاش با ما بودي .
- انشالله سال ديگه . مام قرار شد بريم رضاييه . پس فردا به اتفاق شايسته و امير حسين ميريم .
romangram.com | @romangram_com