#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_335
شايسته خواهر شيرين حرف تو حرف آورد و به امير حسين اشاره كرد كوتاه بيايد . حال پدر و مادر نسرين را پرسيد و گفت :
شنيدم با عروس خانم عازم شيراز هستين ؟
- با اجازه شما .
شيرين بسته را باز كرد . عطر و زنجير طلا را كه ديد ، چشمانش از خوشحالي برق زد .
شايسته با خنده گفت :
- مردا ، دوران نامزدي دست ودلبازن اما خرشون كه از پل گذشت ، دريغ از يه چوب كبريت .
امير حسين كه هر حرفي را به سياست ربط مي داد ، گفت :
- بابا خدا رو شكر كنين . مردم آه ندارن با ناله سودا كنن .
romangram.com | @romangram_com