#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_334
- خوبه كه دانشكده رفتي ! مهندس شيميم كه هستي . از اين حرفت تعجب مي كنم .
- والا تو دانشكده مام از اين حرفا زياد بود اما من تا با چشم خودم نبينم ، باور نمي كنم .
- اين طور كه شنيدم ، برادرت خلبان بود و تو جنگ شورشياي ظفار هواپيماش سقوط كرد .
- بله متأسفانه .
پوزخندي زد و گفت :
- چرا بايد برادرت رو به جنگي كه به ما مربوط نبود بفرستن ! عمان چه ربطي به ما داره . مرتيكه سلطان قابوس حرمسرا داره ، ما بايد ازش دفاع كنيم . پس برادرت رو اين سيستم و اين رژيم كشته .
از نگاه عاقل اندر سفيهش پيدا بود مرا آدم بدرد بخوري نمي داند . با حالتي برآشفته گفت :
- يعني شما به چشم خودت نديدي ؟
romangram.com | @romangram_com