#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_331
- خوش بگذره .
- حتماً انتظار داري منم بگم بدون تو خوش نميگذره ، آره ؟
- ميگذره ؟
- دروغ چرا ، دلم مي خواست با هم بوديم اما چاره اي نيس . نبايد پدرت رو تنها بذاري . بهتره كمي از هم دور باشيم . منم بايد با پدر و مادرم باشم .
آن روز تا دير وقت با هم بوديم . شيرين پيشنهاد كرد كليد آپارتمان ظفر را به او بدهم تا چند تا از وسايل بزرگ را كه دست و پاگيرشان بود ، به آنجا ببرند . گفتم روز اول عيد به ديدنشان مي روم ، كليد را هم مي برم . از هم خداحافظي كرديم .
چون براي مراسم عقد نسرين كت و شلوار خريده بودم ، خيالم راحت بود . مادر كه اهل خريد نبود و نسرين هم كه ديگر چيزي لازم نداشت . فقط يكي دو ساعت با نسرين به خيابان رفتيم و به سليقه او براي شيرين يك زنجير طلا و عطري گران قيمت خريديم تا به عنوان عيدي به او بدهم .
قرار شد روز دوم فروردين عازم شيراز شويم . مادر به رسم هر ساله براي هر يك از اعضاي خانواده در بشقاب هاي يك شكل گندم سبز كرده بود . بعد از پنج شش سال كه از مرگ ناصر مي گذشت ، هنوز به يادش سبزه مي كاشت . مهين و نيما را هم فراموش نكرده بود . بهمن و شيرين هم كه جزء خانواده بودند . نسرين مثل دوران بچگي چند تا تخم مرغ رنگ كرده بود . دو سه ساعت قبل از تحويل ، وسايل هفت سين را خيلي با سليقه چيد و آينه و شمع هم گذاشت . بوي سبزي پلو و ماهي در خانه پيچيده بود . مادر زير لب دعا مي خواند و براي همه سالي خوب و پر بركت آرزو مي كرد . با تحويل سال نو ، من و نسرين دست و صورت پدر و مادر را بوسيديم و از خداوند خواستيم سايه آنها را از سرمان كم نكند . پدر مثل سال هاي گذشته اسكناس نو به ما عيدي داد و برايمان آرزوي خوشبختي كرد . اولين تلفن از شيراز بود . نسرين فوري گوشي را برداشت ، انگار مي دانست بهمن است . پدر ومادر و من هم به نوبت با او صحبت كرديم . پس از تبريك سال نو ، مسافرت به شيراز را يادآور شد و گفت قوم و قبيله اش منتظر ما هستند . احمد خان و مادر بهمن هم براي پدر و مادر سالي پربار آرزو كردند و گفتند همه بستگان چشم انتظار ديدن عروس خوشگلشان هستند . نسرين سراپا عشق و شور و هيجان بود . اگر به اختيار خودش بود ، همان شب عازم شيراز مي شد . تلفن دوم از طرف مهين بود . به مادر و پدر تبريك گفت . من و مادر با نيما صحبت كرديم . در عالم كودكي مي گفت فردا براي گرفتن عيدي منتظرش باشيم . بعد از تلفن مهين ، به شيرين زنگ زدم . خودش گوشي را برداشت . تبريك گفتم و با اين اميد كه هر چه زودتر زندگي زناشويي را آغاز كنيم ، برايش ارزوي سلامتي كردم . گفتم فردا طبق وظيفه به ديدن پدر و مادرش خواهم رفت . مادر گوش هايش را تيز كرده بود . خبر از درونش نداشتم اما معلوم بود از اين همه توجه من به شيرين خوشش نمي آيد .
صبح روز اول فروردين بستگان دور و نزديك به رسم هميشگي به ديدن پدر و مادر آمدند . كت و شلوارم را پوشيدم و در حالي كه پدر و مادر سرگرم مهمان ها بودند ، به نسرين اشاره كردم . منظورم را فهميد . عطر و زنجير طلا را كه خيلي خوش سليقه بسته بندي كرده بود ، از اتاقش آورد و به من داد . در حال بيرون رفتن از خانه بودم كه محمد آقا و نوش آفرين با اتومبيل جلويم سبز شدند . پياده شدم . با هم روبوسي كرديم و سال نو را تبريك گفتيم . نوش آفرين با تعجب نگاهي به قد و بالاي من انداخت و گفت :
romangram.com | @romangram_com