#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_332

- كجا نادر ؟ الآن بر مي گردم . برا ناهار كه ميمونن ؟

نوش آفرين كه انگار دلخور شده بود ، گفت :

- نميدونم . از محمد آقا معذرت خواستم و خداحافظي كردم . شك نداشتم رفتن مرا به دل مي گيرند . كاش چند دقيقه زودتر خانه را ترك كرده بودم .

سر راه دسته گلي خريدم و به خانه پدر شيرين رفتم . ساعت تقريباً ده بود . شيرين خودش در را به رويم باز كرد . پيراهني بلند به رنگ آبي روشن تنش بود و موهايش را پشت سرش بسته بود . شادتر از هميشه به نظر مي رسيد . دست يكديگر را فشرديم و سال نو را تبريك گفتيم . گل و بسته را از دستم گرفت و تشكر كرد . از سرو صداي داخل ساختمان فهميدم مهمان دارند . شيرين گفت :

- غريبه نيستن ، خواهرمه .

از زمان نامزدي مان ، خواهر و شوهرش امير حسين را كه مهندس كشاورزي بود و دشمني اش را با حكومت علناً به زبان مي آورد ، نديده بودم . گرم و صميمانه به همه تبريك گفتم و مشغول صحبت با امير حسين شدم . بحث به سياست كشيد . شهرام از پيروزي عدالت بر بي عدالتي مي گفت و اميدوار بود سال آينده سال آزادي زندانيان سياسي و سال پاكسازي دزدان و غارتگران باشد . براي اين كه حرفي زده باشم ، گفتم :

- مثل اين كه مهندس ...

ميان حرفم آمد و گفت :


romangram.com | @romangram_com