#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_329
روز بيست و هفتم اسفند شيرين را جلوي شركت نفت پارس سوار كردم . بين راه ، صحبت عقدكنان نسرين به ميان آمد . گفتم :
- اميدوارم اون شب بهت خوش گذشته باشه .
- دليلي براي بد گذشتن وجود نداشت . كنار آدم مهربوني مثل تو كه دوستش دارم و قراره برا هم همسري مهربون باشيم چرا بد بگذره .
- چه عجب از دوست داشتن حرف زدي .
شيرين كمي صدايش را بلند كرد و گفت :
- توقع داري هر دقيقه بگم دوستت دارم ! بهتر نيس اينو با رفتارمون به هم ثابت كنيم ؟
- نميدونم . انگار ديوونه شدم . بس كه دوستت دارم .
به شوخي گفت :
romangram.com | @romangram_com