#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_328
پدر رو به مادر كرد و گفت :
- چرا حرف تو دهنش ميذاري ، نادر كه چيزي نگفته .
نسرين گفت :
- به خاطر نيمام كه شده بايد با مهين مهربون بود و دلش رو به دست آورد .
جلو خانه مادر مهين توقف كردم . نسرين زنگ زد . مهين و نيما بلافاصله بيرون آمدند . نيما تا چشمش به ما افتاد ، دويد و سوار شد . مهين چادر قهوه اي نازك با گل هاي ريز سفيد سر كرده بود كه خيلي هم به او مي آمد . راستش جذاب تر شده بود . مهين واقعاً خوش تيپ و خوشگل بود اما افسوس كه بخت و اقبال از او رو برگردانده بود و در آن سن و سال دوباره بيوه شده بود . بدون هيچ دلخوري با همه سلام واحوالپرسي مي كرد و مشغول صحبت با نسرين شد . من هم در حالي كه با نيما خوش و بش مي كردم ، راه افتادم .
بهشت زهرا غلغله بود . گروه گروه اطراف قبرها نشسته بودند . كساني كه تازه عزيزشان را از دست داده بودند ، زار مي زدند . عده اي هم انگار به گردش و تفريح آمده بودند . چند قطعه را كه رد كرديم ، به مزار ناصر رسيديم . مادر و مهين چه قيامتي به پا كردند ! پدر آهسته گريه مي كرد . من و نسرين هم اشكمان سرازير شد . نيما هاج و واج مانده بود . هنوز نمي دانست پدر واقعي اش زير خاك خوابيده و حتي استخوان هايش از بين رفته . من سنگ قبر نادر را شستم و مادر روي آن گلاب پاشيد . خرما و ترحلوا را بين جمعيت پخش كرديم . نگاه مردم در حال گذر بيشتر به مهين بود كه بي تابي مي كرد و زار زار مي گريست . نسرين از روي قبر بلندش كرد . مادر بس كه گريه كرده بود ، بي حال شده بود . بالاخره بعد از دو ساعت گورستان را ترك كرديم . تمام راه برگشت صحبت از بي وفايي روزگار بود . مهين از بي مهري زمانه مي گفت و ضمن حرف هايش بغض مي كرد . پدر هم كه طبق معمول سر تكان مي داد و افسوس مي خورد .
نزديك غروب مهين و نيما را پياده كرديم و به خانه رفتيم . پدر و مادر كه داغشان تازه شده بود ، با نگاه سرزنشم مي كردند چرا قدر زني مثل مهين را ندانستم . خلاصه آن شب همه غمگين بودند . با بي ميلي شام خورديم و هر يك به اتاق خود رفتيم .
سه روز به عيد مانده بود . پدر و مادر و نسرين علاوه بر تدارك مراسم شب عيد و روز اول فروردين ، خود را براي سفر شيراز آماده مي كردند . مردد بودم چه كنم . دلم نمي آمد ده دوازده روز شيرين را تنها بگذارم . در واقع ، تاب دوري اش را نداشتم . اما پدر هم توان رانندگي تا شيراز را نداشت و اصرار مي كرد همراهشان بروم . تصميم گرفتم با شيرين مشورت كنم .
romangram.com | @romangram_com