#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_327
- اميدوارم . چون هر دو بحران جووني رو پشت سر گذاشتين و ميتونين خيلي منطقي با مشكلات كنار بياين . اونقدر سخت نگير داداش و به دلت بد نيار ...
حرفش تمام نشده بود كه جلوي در دانشگاه توقف كردم . پياده شد . احساس مي كردم كمي سبك شده ام . از او به خاطر دلداري اش تشكر و خداحافظي كردم .
كم كم به عيد نوروز نزديك مي شديم . شب جمعه آخر سال به رسم معمول با خرما و ترحلوا و شيريني راهي بهشت زهرا شديم . مواقعي كه دسته جمعي جايي مي رفتيم ، پدر از رانندگي معاف بود . من راننده بنز مدل 220 شدم كه چند روز قبل از عقد كنان نسرين با بنز 190 عوضش كرده بود . از خانه كه بيرون آمديم ، مادر گفت اول بايد دنبال مهين و نيما برويم . كمي اخم هايم تو هم رفت . مادر گفت :
- چيه قوم و خويشي كه دروغ نميشه . بنده خدا كسي رو نداره . برادرش كه اونو سر خاك نميبره . هر چي باشه مادر برادرزادته . درست نيس يه زن جوون بر رو دار تك و تنها اين همه راه بره بهشت زهرا . مردم چي ميگن . اون كه گناهي نكرده ولش كنيم به امون خدا . امروز صبح زنگ زد . مي خواست خودش تنها بره . من گفتم ميريم دنبالش . غريبه كه نيس ، نوه عموي باباته .
براي خوشامد مادر و پدر گفتم :
- من كه حرفي نزدم .
مادر گفت :
- از حالتت معلومه زياد خوشت نيومد .
romangram.com | @romangram_com