#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_318
گرچه از لحن پدر خوشم نيامد اما اطاعت كردم . نبايد جلو پدر و مادر با شيرين گرم مي گرفتم . دو سيني كباب و جوجه كباب از روي ميز برداشتم و به مهمان ها تعارف كردم . نيما خودش را به من رساند . از حميد نوه دايي ام كه هم سن وسالش بود ، شكايت مي كرد . گويا اذيتش كرده بود . من كه از پدر عصباني و دلخور بودم ، تلافي را سر پسرك در آوردم و به او گوشزد كردم اين قدر شيطنت نكند . دختر دايي كه از من توقع نداشت ، ناراحت شد . چيزي نمانده بود با قهر خانه ما را ترك كند . با وساطت نوش آفرين ، قضيه به خير گذشت .
بعد از شام ، كاركنان رستوران ظرف هاي روي ميز را جمع كردند و آماده رفتن شدند . بهمن انعام قابل توجهي به انها داد و تا دم در همراهي شان كرد .
شيرين با اشاره نسرين كنارش نشست و دو تايي خوشحال و خندان گرم صحبت شدند . بگو بخند مهمان ها و صداي موزيك حال و هوايي به مجلس داده بود . دختران و زنان كم سن و سال مشغول رقص شدند و عده اي هم با آهنگ كف مي زدند و عروس را دعوت به رقص مي كردند . نسرين جلوي پدر و مادر خجالت مي كشيد ، اما جمعيت ول كن نبود . بالاخره آمد وسط و تكاني به خودش داد .
ساعت از يازده گذشته بود . مهمان ها خودشان را براي خداحافظي آماده مي كردند . احمدخان و همسرش ضمن آرزوي خوشبختي براي عروس و داماد عزيزشان ، از ما دعوت كردند ايام نوروز به شيراز برويم . بهمن و نسرين دلشان نمي خواست از يكديگر جدا شوند اما چاره اي نبود . حدود ساعت يك بود كه خانواده بهمن رفتند . شيرين هم نسرين را بوسيد و برايش آرزوي زندگي خوب كرد . به اتفاق نيما سوار اتومبيل شديم . نيما كه از خستگي چشم هايش باز نمي شد ، روي صندلي عقب ولو شد . بين راه ، از مهماني آن شب و صميميت خانواده بهمن حرف زديم و هر دو از اين وصلت ابراز خوشحالي كرديم .
تقريباً يك ربع بعد به خانه مادر مهين رسيديم . همه چراغ ها روشن بود . معلوم بود منتظرند . به محض توقف ، مهين در را باز كرد . مثل هميشه نيما را در آغوش گرفتم . شيرين نگاهش به مهين بود . نمي دانستم چه در ذهنش مي گذرد . نيما را تحويل مادرش دادم و بدون لحظه اي درنگ سوار شديم . شيرين پرسيد :
- مادرش بود ؟
گفتم :
- آره ، به خاطر پسرش تا اين موقع شب بيدار مونده .
romangram.com | @romangram_com