#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_317

- عروس رفته گل بچينه .

عاقد يك بار ديگر خطبه را خواند و بار سوم نسرين به رسم معمول با اجازه بزرگترها « بله » را به بهمن داد . اتاق عقد از صداي كف و هلهله و شادي به لرزه در آمد . نسرين و بهمن حلقه در انگشت يكديگر كردند و عسل در دهان هم گذاشتند . عكاس وفيلمبردار لحظه اي آرام نبودند . بعد از امضاي دفتر ثبت ازدواج و عقدنامه ، دوباره ولوله به پا شد . مادر بهمن اولين كسي بود كه به عروس هديه داد ؛ يك گردنبند طلا . بقيه هم به نوبت هديه هايشان را دادند و طولي نكشيد نسرين غرق در طلا و جواهر شد . شيرين هم دست خالي نبود . براي نسرين يك جفت النگو آورده بود . بيشتر از نسرين من خوشحال بودم يك مرتبه چشمم به نيما افتاد كه به من اشاره مي كرد . رفتم كنارش ايستادم . آهسته در گوشم گفت :

- مامانم ديروز برا عمه نسرين گردن بند خريد . داد به شما كه بدين به عمه . مگه يادتون رفته ؟

تازه ياد بسته مهين افتادم . در حضور شيرين صلاح ندانستم بسته و نامه را كه هنوز در داشبورد اتومبيلم بود ، به نسرين بدهم . به نيما گفتم بسته را قبلاً به عمه اش داده ام . خيلي زود پذيرفت . از آن روز متوجه شدم نيما از هوش و استعداد خوبي برخوردار است . بعد از مراسم عقد ، نسرين و بهمن را در اتاق تنها گذاشتيم و به سالن برگشتيم . شيرين ونوش آفرين و من و محمدآقا مشغول پذيرايي شديم . ساعت نزديك هشت بود كه كاركنان رستوران آمدند و بلافاصله دست به كار شدند . گوشه سالن چند ميز كنار هم قرار دادند . روميزي سفيدي و گل هاي تزئيني هم با خود آورده بودند كه نشان مي داد تجربه زيادي در اين كار دارند . بعد از آماده شدن ميز ، به رستوران زنگ زدند . به فاصله نيم ساعت ميز پر شد ؛ انواع سالاد ، چلوكباب برگ وكوبيده ، مرغ بريان و باقلا پلو و ... واقعاً اشتها برانگيز بودند . مهمان ها پس از تعارف ميزبان دور ميز جمع شدند و صداي بشقاب و قاشق و چنگال همه سالن را پر كرد . عروس و داماد هم به جمع مهمان ها پيوستند . آنهايي كه هنوز بشقاب در دست نداشتند ، برايشان كف مي زدند . براي خودم و شيرين غذا كشيدم و گوشه اي نشستيم : شيرين دوباره با كنايه گفت :

- معني عقد ساده رو هم فهميديم . معلوم نيس برا عروسي ميخواين چيكار كنين !

- بالاخره پدر كه يه دختر و پسر بيشتر نداره . با وجود خونواده بهمن كه چيزي براي نسرين كم نذاشتن ، نمي شد مراسم ساده برگذار شه . كاريم نكرديم . مجلس تقريباً ساده و بي رياس .

در حال صحبت با شيرين بودم كه پدر به من اشاره كرد . كنارش كه نشستم ، آهسته گفت :

- ببين چيزي كم و كسر نباشه . دختره كه فرار نميكنه . نترس ، قول ميدم برا هميشه مال خودت باشه .


romangram.com | @romangram_com