#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_316

نسرين در لباس زيباي عروسي توي اتاق عقد نشسته بود و دوستان هم سن وسالش دوره اش كرده بودند . شيرين هم به آنها پيوست . از فرصت استفاده كردم و دوش گرفتم . پيراهن و كت و شلواري را كه به همان مناسبت خريده بودم ف پوشيدم و وارد جمع مهمان ها شدم . محمد آقا كه در اين جور مجالش پيشقدم هر كاري مي شد ، از حضار خواست براي سلامتي دو عروس و داماد كف بزنند . نمي دانم چرا خجالت كشيدم . ابداً احساس تازه دامادي نداشتم ، چرا كه پسركي شش هفت ساله مرا بابا صدا مي زد .

مثل بقيه مهمان ها گوشه اي نشستم . دختران و زنان عشايري دسته جمعي آواز محلي مي خواندند و بقيه همراهي شان مي كردند . همان لحظه بهمن با لباس دامادي كه واقعاً برازنده اش بود ، از راه رسيد . برادرش بهنام هم همراهش بود . واي كه چه غاغله اي به پا شد ! اشك شوق در چشمان پدر و مادر بهمن حلقه زده بود . هلهله و شادي لحظه اي قطع نمي شد . شيرين كنارم آمد وگفت :

- فكر نمي كردم مراسم عقد اينقدر مفصل باشه .

- منم همچين تصوري نداشتم . خود به خود اين طور شد .

من و شيرين مشغول صحبت بوديم كه نوش آفرين از اتاق عقد صدايش زد . مجلس كم كم داشت گرم مي گرفت . پدر و احمد خان هم صحبتشان گل انداخته بود . احمد خان مي گفت هرگز تصور نمي كرد پسرش دختر تهراني انتخاب كند و پدر هم اعتقاد داشت هر چه قسمت باشد ، همان مي شود . بهنام با وجودي كه تحصيلكرده فرنگ بود و سال ها در امريكا زندگي كرده بود ، لهجه عشايري داشت . تنها فرقش با بقيه اين بود كه خيلي راحت و بي رو دربايستي رفتار مي كرد . بهمن هم از آن دامادهاي خجالتي نبود . مي گفت و مي خنديد و گاهي هم سر به سر پسر عمويش كه سن وسال او را داشت ، مي گذاشت .

نزديك غروب دو عاقد كه از آشنايان محمد آقا بودند ، وارد شدند . با سلام وصلوات و تعارف ف آن دو را در صدر مجلس نشاندند . بعد از پذيرايي ، نوبت خطبه عقد رسيد . در ميان شادي و هورا ، بهمن را به اتاق عقد بردند . مادر و خواهرش به رسم خودشان شاباش شاباش مي كردند و بقيه با آنها همصدا شدند . بهمن كنار نسرين كه ميان حرير و تور سفيد پنهان شده بود ، نشست . همان لحظه عكاس و فيلمبردار از راه رسيدند و بلافاصله كارشان را شروع كردند . نيما كنار نسرين ايستاده بود و تكان نمي خورد . اشك در چشمان مادر جمع شده بود . ظاهراً ياد مراسم عقد ناصر و مهين افتاده بود . نوش آفرين دلداري اش مي داد و مي گفت گريه آن هم روز عقد كنان دخترش شگون ندارد . شيرين هم متوجه گريه مادر شده بود . گفتم اشك شوق است . هر مادري در اين لحظات دچار هيجان مي شود . خلاصه سعي كردم قانعش كنم .

در اين بين ، راه را براي دو عاقد باز كردند . خنده از لب هاي بهمن و نسرين دور نمي شد . من و شيرين ساكت كنار هم ايستاده بوديم . نمي دانستم در ذهنش چه مي گذرد . من كه دلم مي خواست قبل از مرگ ناصر با شيرين كنار سفره عقد مي نشستم تا حالا احساس دست دوم بودن نكنم .

عاقد كه كارش را خوب بلد بود و تجربه كافي داشت ، از حاضرين خواست ساكت باشند و شروع به خواندن خطبه عقد كرد . چهره خندان بهمن و ناز و كرشمه نسرين در آن لحظه بخصوص تماشايي بود . بهمن زير چشمي به نسرين كه در جواب عاقد سكوت كرده بود ، نگاهي انداخت . انگار انتظار داشت همان بار اول « بله » را بشنود . نوش آفرين گفت :


romangram.com | @romangram_com