#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_315

- به به چه پسر خوبي ، كلاس چندمي ؟

- اول . درسام خيلي خوبه . چارده تا بيست دارم .

- آفرين پسر خوب . معلومه بابات رو بيشتر از مامانت دوست داري ؟

- هر دو رو دوست دارم .

كمي نفس راحت كشيدم .

ساعت سه ونيم به خانه رسيديم . پنج اتومبيل پشت ديوار و روبروي خانه پارك كرده بودند . با ورود ما ، نوش آفرين و دختر عمه ام و محمد آقا به استقبال آمدند و با خوش رويي به شيرين خوشامد گفتند . مهمان ها گوش تا گوش سالن پذيرايي و هال نشسته بودند و با هم گپ مي زدند . مادر و پدر و بستگان بهمن به احترام شيرين بلند شدند . معرفي اش كردم . شيرين با روي گشاده به اَنها سلام كرد و گوشه اي نشست . مادر نيما را در آغوش گرفت و بوسيد و شاد وخندان با شيرين روبوسي كرد . سپس رو كرد به مادر بهمن و گفت :

- شيرين عروسمه ، از اين خوشگل ترم پيدا ميشه ؟

خيلي خوشحال شدم . حرف هاي مادر گرچه از ته دل نبود ، اما باعث دلگرمي ام شده بود .


romangram.com | @romangram_com