#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_314
- خيلي دلم براش ميسوزه . تصور كن پسري به اين سن و سال پدر بالا سرش نباشه .
شيرين كه دلخور به نظر مي رسيد ، گفت :
- خب ، تو پدرش بودي ، چرا ...
حرفش را قطع كردم و گفتم :
- دلم نميخواد تو رو هيچ وقت نگران ببينم . اگه حضور نيما باعث ناراحتيت ميشه ، همين حالا برش مي گردونم پيش مادرش .
- نه بابا ، چرا عصباني ميشي . داريم حرف مي زنيم . مگه مادرش دعوت نشده ؟
- نه ، نيما دلش ميخواست بياد . من راضي نبودم ، مادر مجبورم كرد .
تا حدودي خيالش راحت شد و براي اين كه مرا خوشحال كند ف رو به نيما كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com