#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_313

از نگاه نيما حدس زدم قبلاً يكديگر را ديده اند . شيرين به فكر فرو رفت . من هم چيزي نگفتم . نيما در آن لحظات سكوت مرتب مرا بابا صدا مي زد و مي پرسيد كي مي رسيم . كم كم داشتم كلافه مي شدم . شيرين نگاهي به من انداخت و پرسيد :

هنوز بابا صدات ميكنه ، آره ؟

- متأسفانه عادت كرده . بالاخره بزرگ ميشه ميفهمه باباش نيستم .

نيما نگاه از شيرين بر نمي داشت . از سر كنجكاوي رو به شيرين كردم و گفتم :

- انگار قبلاً همديگه رو ديدين .

شيرين كمي مكث كرد و گفت :

- نه نه ، هرگز .

با لحن غمگين گفتم :


romangram.com | @romangram_com