#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_312
حركلت شادمانه نيما به من فرصت فكر كردن نداد . سوار شديم . بين راه ، طبق معمول سؤال پيچم كرد و من كه توان گفتن حقيقت را به او نداشتم ، حرف تو حرف مي آوردم .
جلوي خانه پدر شيرين كه توقف كردم ، نيما بهت زده پرسيد :
- عروسي اينجاس ؟ پس چرا سرو صدا نيس بابا ؟
- نه نيما جون ، اينجا خونه دوست عمه نسرينه . اومدم دنبالش كه ببرمش خونه خودمون .
چند دقيقه تنهايش گذاشتم . در خانه باز بود . زنگ زدم و داخل شدم . شيرين بلافاصله از ساختمان بيرون آمد . پيراهني بلند به رنگ بنفش پوشيده و موهايش را خيلي زيبا پشت سرش جمع كرده بود . صورتش آرايش ملايمي داشت كه حاكي از وقار و سادگي اش بود . با ديدن او قلبم به تپش افتاد و چند لحظه از خود بيخود شدم . نمي دانستم چطور احساسم را به زبان بياورم . خانم و آقاي راد هم پشت سرش تا جلوي پله ها آمدند . براي اين كه حرفي زده باشم ، گفتم :
- پدر خيلي دلش مي خواست تو مجلس عقد نسرين حضور داشته باشين .
آقاي راد تشكر كرد و گفت تا يكي دو ساعت ديگر مهمانشان از راه مي رسد وگرنه در مراسم شركت مي كردند . به اتفاق شيرين خانه را ترك كرديم . نيما تا چشمش به شيرين افتاد ، انگار او را مي شناسد ، خيلي مؤدب سلام كرد . شيرين دستي به صورت نيما كشيد و گفت :
- سلام نيما خوشگله ، چطوري ؟
romangram.com | @romangram_com