#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_311
مي دانستم ته دلش احساس ديگر دارد و قصدش اين است دل مرا شاد كند . گفت سر راه نيما را فراموش نكنم . يك دفعه توي دلم خالي شد . مي ترسيدم حضور نيما كه مرا بابا صدا مي زد باعث دلخوري شيرين شود . صبح آن روز نيما خودش زنگ زده و يادآوري كرده بود فراموشش نكنيم . مردد بودم چه كنم . سرنوشت من طوري رقم خورده بود كه در هر موقعيتي ، چه خوب چه بد ، دلهره و اضطراب داشته باشم . چاره اي نداشتم . به شيرين زنگ زدم و گفتم دارم راه مي افتم . سر راه به خانه مادر مهين رفتم . با اولين زنگ ، نيما كه از خوشحالي سر از پا نمي شناخت ، به اتفاق مادرش دم در حاضر شد . با مهين سلام و احوالپرسي كردم . پس از تبريك ، به حالت كنايه گفت :
- خب ، كي نوبت خودت ميشه ؟
به جاي جواب سر تكان دادم و آه كشيدم .
مهين گفت :
- تو چرا آه مي كشي ، اين منم كه آهم بايد عالم رو بسوزونه !
نيما دست مرا گرفته بود و عجله داشت زودتر سوار شود . مهين بسته كوچكي همراه با يك نامه به من داد و گفت :
- اينا رو بده نسرين و از قول من بهش تبريك بگو .
و بدون اين كه خداحافظي كند ، وارد خانه شد و در را بست .
romangram.com | @romangram_com