#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_310

خوشحالي بهمن در آن لحظه حد واندازه نداشت . تشكر كرد و گفت :

- خيلي عاليه اما دلمون مي خواست همه مخارج به عهده ما باشه .

پدر گفت :

- مخارج عقد اينجا به عهده خونواده دختره ، انشالله جشن عروسي . بهمن ضمن حفظ غرور عشايري اش به دور از تملق و چاپلوسي تشكر كرد و با خاطري آسوده به خانه برگشت .

روز بعد براي اطمينان سري به قنادي و رستوران زدم . سپس به آرايشگاهي كه كمي بالاتر از خيابان ظفر بود رفتم ، سرو صورتي صفا دادم و خيلي زود برگشتم . چند تا از بستگان براي كمك آمده بودند .

حول و حوش ساعت ده سرو كله محمد آقا هم پيدا شد . خلاصه همه مشغول كار بودند . محمد آقا به دوستش كه اجناس كرايه داشت ، تلفن زد و سفارش تعدادي ميز و صندلي مجلسي داد . مجبور شديم مبل ها را جابه جا كنيم تا مهمان ها راحت تر باشند . نوش آفرين و يكي از دختر عمه ها در اتاقي كه بزرگتر بود ، سفره عقد را چيدند . مادر كه طبق معمول نگران بود ، به بچه ها سفارش مي كرد به آن اتاق رفت و آمد نكنند مبادا سفره عقد به هم بريزد . نوش آفرين هم براي ناهار كله گنجشكي درست كرد كه از هر غذايي راحت تر بود .

چند دقيقه اي از دو گذشته بود . آماده شدم دنبال شيرين بروم . گويا نوش آفرين و نسرين به مادر سفارش كرده بودند با كسي كه بالاخره عروس آن خانواده مي شد ، مهربان تر باشد . مادر براي حفظ ظاهر رو به من كرد و گفت :

- كاش از صبح ميمومد . زود برو كه بنده خدا معطل نشه .


romangram.com | @romangram_com