#بیراهه_ای_در_آفتاب_پارت_309
دست ودلبازي پدر دور از انتظار بود . يادم نمي آمد در مورد مهمانداري و پذيرايي و چيزهايي از اين قبيل حساسيت نشان دهد . مادر و نوش آفرين و حتي نسرين ، وقتي قضيه رستوران را شنيدند ، بي اندازه خوشحال شدند . بعدازظهر آن روز به چند رستوران در همان حوالي سر زديم و يكي را گه گويا تجربه كافي در اين جور كارها داشت ، انتخاب كرديم . با اين كه تعداد مهمان ها حدود شصت نفر بود ، براي هشتا د نفر غذا سفارش داديم كه البته بسيار هم مفصل بود . چيدن ميز و پذيرايي از مهمان ها هم به عهده خودشان بود . صورت حساب را پرداختيم و از مدير رستوران خواهش كرديم بهترين سرويس را به مهمان هاي ما بدهند و خلاصه سنگ تمام بگذارند . آدرس و پلاك خانه را روي برگي مخصوص نوشتم ، شماره تلفن رستوران را يادداشت كردم و به خانه برگشتيم . بين راه فكر كردم بهمن را هم در جريان بگذارم تا خيالش بابت پذيرايي راحت باشد . به آپارتمانش زنگ زدم و گفتم اگر كاري ندارد ، سري به منزل ما بزند . همه مانده بودند در آن وقت شب چه كار واجبي با بهمن دارم . محض خنده كمي سر به سرشان گذاشتم . پدر كه جنبه شوخي نداشت ، با كم حوصلگي پرسيد :
- چي شده نادر ، مشكلي پيش اومده ؟
گفتم :
- نميدونم چرا هميشه دنبال مشكل ميگردين . تا تلفن زنگ ميزنه ، همه با حالتي نگران منتظر شنيدن خبر بد هستين . تا يكي سرزده از راه ميرسه ، همه به دهنش خيره ميشين كه خبر ناگواري ازش بشنوين . تا آدم با كسي كار داره ، فكر ميكنين مشكلي پيش اومده ...
پدر كه حوصله اين حرف ها را نداشت ، گفت :
- حالا بعد از اين همه فلسفه بافي بگو چي شده ؟
- چيزي نشده . ميخوام نظر بهمن رو در مورد پذيرايي فردا شب بپرسم تا كم و كسري نداشته باشيم . شايد اونام پيشنهادي داشته باشن . بالاخره رسمشون با ما فرق ميكنه .
نسرين از اين همه توجه من به وجد آمد . برق خوشحالي را در چشمانش مي ديدم . تقريباً چهل دقيقه بعد آيفون به صدا رد آمد . خودم به استقبال بهمن رفتم . دلواپس بود چرا آن وقت شب احضارش كرده ام . او را در جريان تداركات مراسم عقد و شام شب گذاشتم و گفتم اگر كم و كسري وجود دارد ، بهتر است قبل از مراسم يادآوري كند .
romangram.com | @romangram_com